Tags » Farsi

تهران زیر پای من - بخش پایانی

یه شب سرد زمستونی، دو تا پسر دارن گوشه ی یک پارک خلوت و تاریک قدم می زنن… زمین خیسه، انعکاس ماه رو میشه به سختی توش دید، از دور صدای ماشین های عبوری میاد. اولین ساعت هاییه که هم دیگه رو دیدن… آروم و بدون حرفی کنار هم دارن قدم می زنن و شاید دارن فکر می کنن که چی بگن… یه دفه یکیشون آرنج اون یکی رو میگیره و به سبک فیلم های هالیوودی هلش می ده سمت دیوار..! صورتش رو می بره جلو که لب بگیره… اما… اما اون یکی هم خجالتیه، هم ترسو. پس میزنه و با نگاهی آمیخته از ترس و تعجب میگه: اینجا؟!؟

هنوز که هنوزه اون پسر به خودش لعنت می فرسته که اونجا از ترس پا پس کشید! و هنوز که هنوزه حسرت داغی لب هاش تو اون سرما رو می خوره…

هر بار که به اون پارک می ریم، این خاطره برام زنده می شد و از خودم عصبانی می شدم… حتی با اینکه این بار تابستونه و هوا گرمه، بازم همه چی خیلی شبیه اولین قرارمون تو این پارکه، به جز اینکه الان آفتاب تو آسمونه! آروم آروم قدم می زنیم، دست به دست هم، آفتاب هم گاهی لابه لای برگ درختا عرض اندام می کنه. پارک مسطح نیست، با پله های سنگی سطوح مختلف به هم مرتبط شدن.

پایین یکی از این پله ها، پشت به یه دیوار 2 متری، یه صندلی پیدا کردیم که هم خودش خالیه هم اطرافش..! نشستیم… شما بهتر از من می دونید که تو موقعیت های طلایی اینچنینی، صاف و مرتب و منظم نشستن خیلی دوام پیدا نمی کنه!ا

سرم آروم آروم سر می خوره رو شونه اش. جایی که واقعا هنوز هیچ مُسَکِنی پیدا نکردم به این اندازه بتونه آرومم کنه. دیگه نه گی بودن مهمه، نه رفتار مردم همجنسگرا ستیز دور و برم، نه آینده ی مبهمی که با هم تو این کشور خواهیم داشت، نه حتی نگاه اون راننده تاکسیه!ا

امنیت، تعلق، عشق، آرامش

نوازش دستامون تو دست هم، نوازش پوست صورتم… حالا درک می کنم حس اون گربه ای رو که اگه دو ساعت هم نوازشش کنی، بازم می خواد! لذتی که می بریم باعث میشه به کلی فراموش کنیم که اینجا ایرانه و ما همجنسگرا.

بعد چند دقیقه دلم آرامش بیشتری می خواد… همونطوری با چشمان بسته، می خوابم رو پاهاش… آفتاب ناجوانمردانه تو چشمم میزنه، کاش می فهمیدم داره بهم هشدار میده!ا

چند ثانیه بعد چشمام رو باز کردم، اما به جای یک جفت چشم، دو تا بالا سرم دیدم…!ا

تو چشمای یکی برق عشق، تو اون یکی تنفر و تحقیر.

انگار آب یخ ریختن رو سرم… نگهبان پارک، بالای سرمون (بالای دیوار 2 متری) وایساده بود و داشت ما رو نگاه می کرد…

بلند شدم و مراتب رو به اطلاع همسر گرام رسوندم! تصمیم گرفتیم برای این که آرامش خودمون رو حفظ کرده باشیم و دست و پامون رو گم نکنیم، چند ثانیه صبر کنیم و بعد بلند شیم و بریم…

چند ثانیه ی کذایی که به اندازه ی چند ساعت طول کشید… بلند شدیم. سعی می کردیم دور شدنمون اصلا شبیه دویدن نباشه!ا

بعد از 50-60 متر برگشتم. از دور، همچنان زل زده بود به ما و با چشمانش ما رو بدرقه می کرد. می شد از نگاه خیره ی مسخره اش فیلم ترسناک ساخت!ا

دیگه به اون پارک نرفتیم. با همه ی خاطرات خوب و بدش، اون پارک بخشی از زندگیه مشترک ماست. شاید امروز به اون روز بخندیم اما خنده ی تلخ، که واقعیت جامعه ی همجنسگراستیز و پر از اجحاف رو به نمایش می گذاره

اون روز گذشت، شاید اولین بار بود که تو موقعیت اینچنینی قرار می گرفتم. ترسش هنوز تو وجودمه. هرچند به نظر خیلی ها کمتر از بازداشت شدن که ترسی نداره! اما من ترسیدم. می ترسم و خواهم ترسید

هرچند که اکثر مردم کشور من به بوسه ی عاشقانه ی یک زوج دگرجنسگرا هم با تنفر و تمسخر نگاه می کنن، اما هیچ وقت خطر جانی اون زوج رو تهدید نمیکنه.

کسی به خاطر تماشای بوسیدن اونها به مامورین زنگ نمی زنه… هرچند که با ما این کار رو کردن و مامورین رو به سراغ ما فرستادن…

Farsi

دیگه دلم پر پر نمیزد وقتی امروز صدام میزدی
میدونم سرت شلوغه اما, بازم میتونی یه کوچولو بمونی
سی میکنم صبور باشم, خیلی سخته اینو بدون
سخته اما این قلبه من بدونه تو نمیده جون
دلم گرفته عزیزه من, ولی بهت هیچی نمیگم
نمیگم چون میخام بهت یه لحظه آرامش بدم
بدون که من دوست دارم, اون قلبه پاکت ساکنش منم
قول میدم سر و صدا ندم, خش رو این دیوارا نزنم
دلم میخات این قلبه تو , یه روز با صدای من بتبه
یه روز با تپشه قلبه من, این دله تو رو درگیره خودم کنه
ای عشقه من,ای هم نفس
ای زندگی بدونه اون این نفس هرگز نمیچسبه

دروغ گفتم وقتی گفتم این دله ذوق نمیزنه
ای عشقه من صدام بزن, این قلبه من عاشقه توئه
دلم میخات صدات بزنم, وقتی دلم تنگه برات
ای خدا چی کار کنم؟ به کی بگم ؟ وقتی حاضرم بمیرم براش
خدای من روزه اول بهم میگفت دلش میخات عاشق بشه… یه کاری کن تم عشقو با لبای من بچشه

Love

Oct/14: Mission Partners

Jonathan and Laura Beatham: Leeds

Please pray for Jonathan & Laura as they continue to help further God’s kingdom in the Farsi community in Leeds and beyond.

189 more words
Prayer

Critical Language Scholarship

I’ve been busy a little while and couldn’t update this. So it’s needlessly boring for all zero of my followers.

Regardless, I’ll just update and say that my attempts to go to Tajikistan for the summer have been high lighted by the fact that I don’t need to have the high language level that I originally believed. 72 more words

Isa Morocco

nemishe

mesle hamishe nemitoonam bikhabam. nemishe.

vakhti yadet mikonam az booye tanet mast misham. az lams kardanet aroom mishoodam. az negahet ashegh mishodam dobare. vakhti pishet boodam, hichi mohem nabood. 95 more words