Tags » Farsi

دوزخ گابریل فصل هفتم

فصل هفتم
جولیا دوچرخه خود را کنار ایوان خانه بزرگ سفید رنگ خانواده کلارک پارک کرد. وقتی به ملاقات آنها می رفت هیچوقت در نمی زد. برای همین روی پله ها پرید و در کشویی خانه را باز کرد. چیزی که داخل خانه دید کاملا او را شوکه کرد.
میز قهوه شیشه ای در اتاق نشیمن خرد شده بود, و خون روی فرش ریخته بود. صندلیها و کوسن ها به اطراف پرت شده بودند, راشل و آرون همدیگر را روی کاناپه وسط اتاق بغل کرده بودند و راشل هق هق می کرد.
جولیا ایستاد و دهانش از وحشت باز ماند. ” چه اتفاقی افتاده است؟”
آرون گفت .” گابریل, ”
” گابریل؟ زخمی شده است؟ ”
” نه او حالش خوب است!” راشل خنده تقریبا هیستریکی کرد. ” کمتر از بیست و چهار ساعت است که به خانه برگشته است, و تا این لحظه بابا را هل داده, دو بار مامان را به گریه انداخته و اسکات را هم روانه بیمارستان کرده است.”
آرون با چهره عبوسی به مالیدن پشت دوست دخترش ادامه داد تا آرامش کند,
دهان جولیا باز ماند. ” چرا؟”
” کی می داند؟ هیچ وقت کسی نمی داند این پسر چه دردی دارد. با بابا شروع به جر و بحث کرد, مامان سعی کرد میانجیگری کند, و گابریل او را به عقب هل داد. اسکات گفت اگر بک بار دیگر به مامان دست بزند او را خواهد کشت. بنابرین گابریل یک مشت هم به صورت او زد و دماغش را شکست.”
جولیا به خرده های شیشه که همراه خون روی فرش ریخته بودند خیره شد. تعدادی کلوچه هم روی زمین کنار خرده شیشه ها له شده بود و همچنین بقایایی از چند فنجان قهوه هم به چشم می خورد.
” و اینها؟ ” به بهم ریختگی وحشتناک کف اتاق اشاره کرد.
” گابریل اسکات را روی میز شیشه ای پرت کرد. اسکات و بابا الان بیمارستان هستند, مامان در اتاقش است و در را قفل کرده, و من هم امشب به خانه آرون می روم.”
راشل دوست پسرش را به سمت در خانه کشید.
جولیا یخزده در همان نقطه باقی ماند, قادر به حرکت نبود.” شاید من بروم و با مامانت حرف بزنم.”
“من دیگر یک لحظه هم نمی توانم در این خانه بمانم, خانواده من نابود شده است.” و با این جمله راشل و آرون از خانه بیرون رفتند.
جولیا قصد کرد که از پله ها بالا برود تا گریس را پیدا کند, ولی صدایی از طرف آشپزخانه توجهش را جلب کرد, بنابراین به آرامی به سمت عقب خانه رفت. در عقب خانه باز بود و او از لای آن توانست ببیند که کسی روی ایوان نشسته است, در حالیکه بطری آبجو را به لبهای خود نزدیک می کند. موی قهوه ای او در نور خورشید در حال غروب می درخشید. جولیا او را از عکسهای راشل شناخت.
قبل از این که زمانی برای فکر کردن داشته باشد, پاهایش او را به سمت در عقب بردند, و خود را نشسته روی ایوان در فاصله مطمئنی از او یافت. زانوهایش را زیر چانه اش گذاشت. و دستهایش را دور ساقهایش حلقه کرد و مشغول نگاه کردن به او شد.
او به جولیا محل نگذاشت.
جولیا ظاهر او را با چشمانش کاملا بررسی کرد. به امید اینکه این صحنه را تا ابد در خاطره اش حک کند. بسیار زیباتر از عکسهایش بود. چشمان آبی برافروخته اش را نگاه کرد, که زیر ابروهای قهوه ای اش می درخشیدند. زاویه استخوان گونه اش, دماغ راست و اشرافیش, و فک چهارگوشش را دنبال کرد.یک ته ریش دو یا سه روزه روی صورتش سایه انداخته بود چالی هم در چانه اش داشت. نگاهش روی لبهای پر و گوشت آلود او متوقف شد, با دقت به گردی و پری لب پایین او نگاه کرد و بعد با زحمت نگاهش را از آن جدا کرد تا به کبودی هایش نگاه کند.
چند کبودی و قطرات خون روی دست راست گابریل بود و یک قسمت از گونه چپش هم بنفش شده بود. اسکات هم روی او علامت گذاشته بود و باعث تعجب بود که هنوز سرپا بود.
” برای نمایش ساعت شش دیر رسیدی. سی دقیقه پیش شو ما به پایان رسید.” صدایش آرام و به اندازه چهره اش دلپذیر بود. جولیا لحظه ای فکر کرد چه حسی خواهد داشت که صدای او اسم جولیا را تلفظ کند.
بدنش لرزید.
” یک پتو اینجا هست.” به یک پتوی پشمی کلفت کنارش اشاره کرد که کنار باسنش گلوله شده بود. و بدون اینکه به جولیا نگاه کند با دست روی پتو زد.
جولیا مشکوکانه به او نگریست. و مطمئن شد که خشمش فرو گذاشته است, پس به سمتش رفت و روی یک سه پایه نزدیک او نشست ولی هنوز بین خودش و او فاصله اطمینانی را نگه داشته بود و فکر می کرد او با چه سرعتی می تواند بدود و خودش با چه سرعتی می تواند فرار کند در صورتیکه مورد تعقیب او قرار بگیرد.
پتو را به جولیا داد.
“متشکرم,” زمزمه کرد و پتو را بدور خودش کشید.
از گوشه چشمانش توجه کرد که او قد بلند خود را در یک صندلی چوبی روی ایوان جا داده است. شانه هایش در کاپشن چرمی سیاهش پهن تر به نظر می رسیدند, عضلات سینه اش زیر تی شرت تنگ و مشکی اش به خوبی دیده می شدند. پاهای بلندش یک شلوار جین مشکی را به خوبی پر کرده بود و جولیا توجه کرد که او بلند قامت تر و سنگین تر از تصاویرش در عکسهای قدیمی راشل می باشد.
می خواست چیزی بگوید. می خواست بپرسد چرا اینطور با عزیزترین خانواده ای که او تا بحال شناخته رفتار می کند. ولی خیلی خجالتی بود و از گابریل می ترسید. به همین خاطر به جای این حرفها از او درخواست یک در بطری باز کن کرد.
گابریل اخمی کرد و بعد از جیب پشت شلوارش در باز کن را در آورد و به او داد. جولیا تشکر کرد و باز هم همانجا به آرامی نشست. گابریل برگشت و از جعبه نیمه خالی آبجو که در پشت سرش بود یک بطری انتخاب کرد و به سمت جولیا گرفت.
” اجازه بده من برایت باز کنم, ” تازه الان به جولیا نگاه کرد و لبخند زد. در باز کن را پس گرفت و در بطری آبجو را با یک حرکت آرام باز کرد و بطریهایشان را به هم زد. ” به سلامتی.”
جولیا مودبانه یک جرعه نوشید, و وقتی طعم ناآشنای مخمر وارد دهانش شد سعی کرد جلوی سرفه اش را بگیرد. بدون اختیار گفت اوم و صبر کرد.
گابریل لبخندی زد ” قبلا آبجو نخورده بودی؟”
جولیا سرش را تکان داد.
” پس خوشحالم که من اولین تو هستم. ”
دختر سرخ شد و چهره اش را پشت موهای ماهاگونی خود مخفی کرد.
” اینجا چه کار می کنی؟” با کنجکاوی سوال کرد.
جولیا مکثی کرد, سعی کرد به بهترین نحو جواب بدهد. ” من برای شام دعوت شده بودم.” اینجا آمده بودم که سر انجام تو را ببینم.
گابریل خندید. ” فکر کنم من به آن هم گند زدم. خوب دوشیزه خانم چشم قهوه ای. این را هم در صورت حساب وارد می کنم.”
” به من می گویی چطور شد؟ ” صدایش را پایین نگه داشته بود تا لرزش آن را پنهان کند.
” تو به من می گویی, چرا تا الان هنوز فرار نکرده ای؟ ” چشمان آبی اش به تندی در چشمان او خیره شدند.
او سرش را پایین انداخت, و امیدوار بود این رفتار حاکی از تسلیم آتش خشم ناگهانی او را خاموش کند. نشستن در کنار گابریل بعد از اتفاقاتی که افتاده بود خیلی احمقانه بود. او مست بود, و هیچ کس نبود که در صورتی که ناگهان رفتارش خشن می شد, به یاری جولیا بشتابد. الان وقتش بود که آن محل را ترک کند.
به نحوی غیر منتظره, اما, دست گابریل فاصله بین آن دو را طی کرد. موهای جولیا را پشت شانه هایش انداخت و انگشتانش به آرامی شروع به بازی با پیچ و تاب آن کردند, خیلی آرام و بعد دستش را عقب کشید.
احساس ویژه ای از انگشتان او به موی جولیا منتقل شد, او آن را جذب کرد و به آرامی گفت اوم, و سوال گابریل را به کل فراموش کرد.
” تو بوی وانیل می دهی,” با نکته بینی اشاره کرد در حالیکه بدنش را کاملا می چرخاند تا جولیا را کامل ببیند.
” بوی شامپویم است.”
آبجوی خود را تا ته خورد ویکی دیگر باز کرد جرعه بزرگ دیگری نوشید و دوباره به سمت جولیا برگشت.
” نباید این اتفاقات می افتاد.”
” همه دوستت دارند, خودت می دانی, همیشه در خانه راجع به تو صحبت می کنند. ”
” پسر ناخلف, یا شاید یک دیو, گابریل دیوسیرت. ” به تلخی خندید و آبجو را در یک جرعه تمام کرد. دوباره یکی دیگر باز کرد.
“همه خیلی خوشحال بودند که به خانه برمی گردی. برای همین مادرت من را برای شام دعوت کرد.”
” او مادر من نیست. شاید گریس تو را دعوت کرده چون می دانسته است که من به یک فرشته چشم قهوه ای نیاز دارم که از من نگهبانی کند. ”
گابریل به سمت جلو خم شد تا بتواند دستش را روی گونه او بگذارد. جولیا نفس عمیقی کشید چون تماس دست گابریل شگفت زده اش کرد, چشمان درشت آبی رنگش با مستی به او خیره شده بودند. با انگشت شستش گونه او را نوازش کرد و آنجا متوقف شد, انگار که می خواست گرمای پوست او را جذب کند. وقتی دستش را عقب کشید, جولیا نزدیک بود در اثر فقدان تماس دست او فریاد بزند.
گابریل بطری را روی ایوان گذاشت و راست نشست, ” خورشید در حال غروب است. دلت می خواهد با هم قدم بزنیم؟”
جولیا لبهایش را گزید. می دانست که نباید اینکار را بکند. اما این گابریل داخل عکس بود و شاید این تنها شانسی بود که بتواند کنار او باشد و با او وقت بگذراند. بعد از اتفاقاتی که افتاده بود, شک داشت که دیگر برای مدت بسیار بسیار طولانی به خانه بازگردد.
پتو را کنار گذاشت و بلندشد.
گابریل گفت:” پتو را با خودت بیاور” و وقتی پتو را زیر بغلش گذاشت گابریل دستش را در دست گرفت.
دهان جولیا باز ماند, پوستش زیر سر انگشتان گابریل مورمور شد و این حس در تمام دستش تا بازویش بالا رفت تا از شانه اش گذشت و به قلبش رسید, و باعث شد قلبش سریعتر بزند.
گابریل سرش را به او نزدیک کرد, ” قبلا دست پسری را نگرفته بودی ؟” سرش را تکان داد و او به آرامی خندید. ” پس خوشحالم که من اولین تو هستم.”
به آرامی به طرف جنگل قدم زدند, و کم کم از دیدرس خانه کلارک ها ناپدید شدند. جولیا خوشش می آمد از اینکه دستش در دست او جا گرفته است و اینکه انگشتان بلند اوپشت دستش خم شده اند.با مهربانی ولی اطمینان دستش را گرفته بود وگاه به گاه آن را فشار می داد, شاید برای اینکه به دختر نشان دهد که از حضور او آگاه است. جولیا کم کم فکر کرد شاید این همان حسی است که گرفتن دست یکنفر باید داشته باشد, ولی تجربه قبلی نداشت که بتواند با آن مقایسه کند.
فقط یک یا دوبار قبلا به این جنگل آمده بود و می دانست اگر گم شود راه برگشت به خانه را پیدا نخواهد کرد.ولی این فکر را رها کرد و تمام تمرکزش را روی این گذاشت که گرفتن دست گرم و قدرتمند گابریل مرموز چه احساسی دارد.
” من قبلا خیلی اینجا می آمدم. خیلی آرامش بخش است. بالاتر یک باغ سیب قدیمی است. آیا راشل آن را به تو نشان داده است؟”
جولیا سرش را تکان داد.
گابریل با حالتی جدی به او خیره شد. ” چرا اینطور ساکتی؟ می توانی با من حرف بزنی, قول می دهم گازت نگیرم.” و یکی از لبخندهای مسحور کننده خود را به او زد, که جولیا آن را کاملا از عکسهای راشل می شناخت.
” چرا به خانه برگشتی؟”
به سوال جولیا بی محلی کرد و به راه رفتن ادامه داد, ولی جولیا دقت کرد که دستش را محکم تر در دست می فشارد. پس به نوبه خود دستش را دور دست او محکم تر کرد تا نشان دهد که نمی ترسد. هرچند در واقع می ترسید.
” نمی خواستم به خانه برگردم, حداقل نه اینطور. یک چیزی را از دست داده ام و هفته هاست که مست هستم.”
صداقت گابریل دختر را شگفت زده کرد.
” ولی اگر چیزی را از دست داده ای, شاید بتوانی دوباره آن را به دست بیاوری.”
چشمانش را تنگ کرد.” نه اگر چیزی را برای همیشه از دست داده باشی.”
راه رفتن خود را سریعتر کرد, و جولیا هم باید سرعت قدمهایش را بیشتر می کرد تا از او عقب نماند.
“برای پول به خانه آمدم. من همچین آدم بدبخت و گندی هستم.” صدای گابریل آرام بود و جولیا احساس کرد که او می لرزد. ” من از اول آدم گندی بودم حتی قبل از اینکه همه چیز و همه کس را پیش از آمدن تو نابود کنم.”
“خیلی متاسفم.”
شانه اش را بالا انداخت و دختر را به سمت چپ دنبال خود کشید. ” تقریبا رسیدیم.”
جایی وسط جنگل درختها از هم باز شده بودند و آنها وارد یک فضای باز شدند که با چمن های پرپشت فرش شده بود. اینجا و آنجا گلهای وحشی و کنده درختان قدیمی به چشم می خورد. سکوت و آرامش در هوا موج می زد. و درکنار محوطه چندین درخت سیب بود که به نظر کهنه و مطرود می رسیدند.
” همینجاست.” به اطراف اشاره کرد. ” اینجا بهشت است.”
جولیا را به سمت تخت سنگ بزرگی که در کنار محوطه باز قرار داشت کشاند کمر او را گرفت وبلندش کرد و روی تخته سنگ نشاند.
بعد خودش هم بالای تخته سنگ رفت و کنارش نشست. جولیا لرزید, تخته سنگ در سایه خورشید در حال غروب قرار داشت و سرد بود و سرما از شلوار جینش عبور کرد و او را لرزاند.
گابریل کت چرمش را درآورد و روی شانه دختر انداخت. ” اینطوری سینه پهلو می کنی و می میری. ” این را با بی حواسی گفت در حالیکه دستش را دور شانه دختر حلقه می کرد و او را به سمت خود می کشید. گرمای بدنش که از بازوان برهنه و تی شرتش ساطع می شد به سرعت جولیا را گرم کرد.
جولیا نفس عمیقی کشید وآن را با آهی آزاد کرد, در حالیکه شگفت زده بود که چه خوب در بازوی گابریل جا شده است. انگار که گابریل برای او ساخته شده بود.
” تو بئاتریس هستی.”
“بئاتریس؟”
” بئاتریس عشق دانته”
جولیا سرخ شد.
” نمی دانم چه کسی است؟”
گابریل با خود خندید, نقسش روی صورت دختر گرم بود و با بینی اش گوش او را نوازش کرد. ” این را به تو نگفته بودند؟ به تو نگفته بودند که پسر ناخلف در حال نوشتن کتابی راجع به دانته و بئاتریس است؟”
وقتی جولیا جواب نداد, لبهایش را به سر او نزدیک کرد و بوسه ای روی موهایش زد. ” دانته یک شاعر بود, بئاتریس منبع عشق و الهام او بود. وقتی خیلی جوان بود او را ملاقات کرد. و بعد برای تمام عمرش عاشق او بود. بئاتریس راهنمای او در بهشت بود.”
جولیا چشمان خود را بسته بود و به صدای او گوش می کرد., با هر نفس عطر بدن او را استشمام می نمود, بوی مشک و عرق و آبجو از او استشمام می شد ولی جولیا این بوها را در نظر نمی گرفت بلکه از ورای آن عطر خود گابریل را استشمام می کرد. عطری خیلی مردانه و احتمالا خطرناک.
” تو شبیه بئاتریس در تابلوی یک نقاش به نام هالیدی هستی.” گابریل خم شد و انگشتان پریده رنگ دختر را به لبهای خود نزدیک کرد. با احترام دست او را بوسید.
” خانواده ات تو را دوست دارند. باید با آنها آشتی کنی.” خود جولیا هم از حرفی که زد متعجب شد, ولی گابریل فقط او را تنگتر در آغوش گرفت.
” آنها خانواده حقیقی من نیستند, و در هر صورت الان خیلی دیر شده است, بئاتریس.”
جولیا از اسمی که به او داد متعجب شد و فهمید که الکل آبجو کاملا او را گرفته است. ولی سرش را که روی شانه گابریل قرار داشت تکان نداد . اندکی بعد گابریل شروع به مالیدن بازوی او نمود تا توجهش را جلب کند.
” شام نخورده ای؟”
سرش را تکان داد ” نه, نخورده ام.”
” می خواهی که من به تو چیزی برای خوردن بدهم؟”
با اینکه این عمل جولیا را اندوهگین می کرد با این حال سرش را از روی شانه گابریل برداشت. او لبخندی زد و به سمت یکی از درختان سیب رفت. به میوه های آویزان از شاخه ها نگاه کرد و بزرگترین و رسیده ترین سیب را چید و بعد یک کوچکتر هم انتخاب کرد.
سیب کوچکتر را در جیب خود گذاشت و به سمت دختر برگشت.
“بئاتریس.” لبخندی زد و سیب را به او داد.
جولیا طوری به این تحفه نگاه می کرد که انگار یک گنج است.
گابریل خندید و دستش راستش را به سمت جولیا دراز کرد, طوری که یک کودک یک حبه قند به سمت یک اسب پونی دراز می کند.جولیا سیب را گرفت و فوری آن را به دهان برد و یک گاز محکم به آن زد.
گابریل مشغول تماشای جویدن او شد و بعد اینکه چطور آن را قورت داد. و بعد با رضایت به محل سابق خود برگشت و مثل قبل بازوی خود را دور جولیا حلقه کرد.به آرامی سرش را به بازوی خود تکیه داد و شروع به خوردن سیب کوچکتر کرد که در جیب خود پنهان کرده بود.
در کمال سکوت آنجا نشستند تا خورشید کاملا غروب کرد. و درست قبل از اینکه باغ سیب کاملا در تاریکی فرو برود, گابریل پتو را از زیر بازوی جولیا گرفت و آن را روی تختی از چمن پهن کرد.
“بیا, بئاتریس.” دستش را به سمت او دراز کرد.
جولیا می دانست که کار احمقانه ای است که دست او را بگیرد و با او روی پتو بنشیند. ولی اهمیتی نمیداد. از اولین بار که راشل عکس برادرش را به او نشان داده بود جولیا عاشق آن شده بود. به همین خاطر عکس را از راشل دزدیده بود. الان او آنجا بود.واقعی, نفس می کشید, زنده بود از گوشت و خون و باید فقط دست او را می گرفت.
“قبلا کنار یک پسر دراز نشده بودی که ستاره ها را تماشا کنی؟ ” دختر را روی پتو کشید و هر دو طاق باز خوابیدند.
“نه.”
” پس خوشحالم که من اولین تو هستم.”
گابریل انگشتانش را از بین انگشتان جولیا گذراند و دستهای به هم متصلشان را روی قلبش قرار داد. دختر می توانست تپش آرام قلب او را در زیر دستش حس کند, و ضربان مرتب آن به او اطمینان می بخشید.
” تو زیبایی بئاتریس. مثل یک فرشته چشم قهوه ای. ”
جولیا سرش را به سمت او چرخاند تا او را ببیند و تبسم کرد.” من فکر می کنم تو زیبایی” و با شرمرویی شروع حرکت دادن انگشتش روی استخوان فک او کرد و محو احساس ته ریش او زیر انگشت خود شد.
او از تماس دختر لبخندی زد و چشمانش را بست . دختر برای مدت طولانی به لمس صورت او ادامه داد, تا اینکه بازویش کاملا خسته شد.
گابریل چشمانش را باز کرد “متشکرم.”
جولیا خندید و دستش را فشار داد. و احساس کرد تپش قلب او زیر دستش تغییر کرد.
” قبلا هیچ پسری تو را نبوسیده است؟ ”
جولیا به شدت قرمز شد و سرش را تکان داد.
” پس خوشحالم که من اولین تو هستم.” گابریل به پهلو شد روی آرنجش بلند شد. و روی جولیا خم شد. چشمانش با مهربانی می درخشید, و به او لبخند زد.
جولیا چشمانش را بست قبل از آنکه دهان بی نظیر او به دهانش برسد. و در آن غرقه شد.
لبهای گابریل گرم و خواستنی بود آنهارا با دقت روی دهان جولیا گذاشت, گویا نگران بود که شاید به جولیا آسیب برساند. جولیا که بوسیدن بلد نبود و کمی هم هنوزمحتاط بود, دهانش را بسته نگاه داشت. گابریل دستش را بالا آورد و دور انحنای گونه او گذاشت, و با انگشت شستش پوست او را نوازش داد در حالیکه لبهایش به آرامی روی لبهای او حرکت می کرد.
این بوسه ای نبود که جولیا انتظار داشت.
فکر می کرد که او بی دقت و کمی خشن است, منتظر بود که بوسه اش سریع و از سر نیاز باشد و منتظر بود که سر انگشتان او روی بدنش حرکت کند و جاهایی را لمس کند که او هنوز آمادگی نداشت که آنجا لمس شود. ولی گابریل دستهایش را سرجایشان نگه داشت. یکی از آنها کمر باریک او را گرفته و نوازش می کرد و دیگری روی گونه او بود. بوسه اش با احساس و شیرین بود, مثل بوسه ای که جولیا انتظار داشت یک عاشق پس از فراغی طولانی به معشوق خود بزند .
گابریل جولیا را بوسید, انگار او را می شناخت, انگار که جولیا به او تعلق داشت. بوسه اش پر از هیجان و احساس بود, انگار که هر رشته از وجودش آب می شد و به لبهایش می پیوست تا به او تعلق گیرد. و این فکر باعث می شد که قلب جولیا از سینه اش خارج شود. هرگز جرات نداشت آرزو کند که نخستین بوسه اش چنین باشد. وقتی او کم کم فشار لبهایش را کمتر کرد نزدیک بود اشکهایش سرازیر شوند, می دانست که دیگر هرگز چنین بوسیده نخواهد شد. دیگر هرگز به هیج مرد دیگری تعلق نخواهد داشت.
گابریل آه عمیقی کشید و لبهایش را روی پیشانی او فشار داد.
” چشمانت را باز کن.”
جولیا به آن دو گوی آبی رنگ خیره شد که درخشان و پر از احساس بودند ولی نمی توانست احساسات او را برای خود تفسیر کند. گابریل لبخندی زد و قبل از اینکه بچرخد و دو باره به پشت بخوابد و ستاره ها را تماشا کند. بار دیگر لبهایش را روی پیشانی او فشار داد.
“به چی فکر می کنی؟” جولیا خودش را جابجا کرد تا بدنش پهلوی گابریل جمع شود, کاملا نزدیک او ولی بدون اینکه بدن او را با بدنش لمس کند.
” داشتم به این فکر می کردم که من چطور در انتظار تو بودم, مدتها و مدتها در انتظارت بودم, ولی تو نیامدی.”لبخند غمگینی به جولیا زد.
“متاسفم, گابریل”
“الان دیگر پیشم هستی.
Apparuit iam beatitude vestra.”
دختر با خجالت گفت ” معنی اش را نمی دانم. ”
” یعنی اکنون سعادت تو ظاهر می گردد. ولی در حقیقت باید اینطور باشد. اکنون سعادت من ظاهر می گردد حالا که اینجا پیش من هستی.” جولیا را بیشتر به سمت خود کشید, بازویش از زیر گردن او به زیر کمرش حرکت کرد و در آنجا انگشتان خود را باز کرد تا کمر کوچک او را در بر بگیرد. ” برای مابقی عمرم , من خواب تو را خواهم دید که نام من را بر زبان می آوری.”
جولیا در تاریکی با خود خندید.
” قبلا در آغوش یک پسر به خواب نرفته ای؟”
او سرش را تکان داد.
” پس خوشحالم که من اولین تو هستم.” دختر را به سمت خود کشید طوری که سر او روی سینه اش نزدیک به قلبش قرار گرفت. و بدن ظریفش کاملا در کنار بدن او جا شد. در گوش او زمزمه کرد. ” کنار من مثل دنده حضرت آدم جا شدی, ”
” باید از اینجا بروی؟” دختر زمزمه کنان پرسید, در حالیکه دستانش را روی سینه او به آرامی حرکت میداد, بالا و پایین, عقب و جلو.
“بله ولی نه امشب.”
” دوباره بر می گردی؟” صدایش تقریبا به ناله تبدیل شد.
گابریل آه عمیقی کشید. ” بئاتریس , فردا من را از بهشت بیرون می کنند, تنها امید ما می تواند این باشد که تو دنبال من بیایی. بیا و مرا در دوزخ پیدا کن.”
به آرامی او را به پشت برگرداند و دستانش را دو طرف باسن او روی زمین گذاشت و خودش روی او قرار گرفت با چشمانی گشاد شده مدتی طولانی با حرارت در روح جولیا نگاه کرد.
و سپس لبهایش را روی لبهای او گذاشت…
پایان فصل هفتم

Farsi

دوزخ گابریل فصل ششم

فصل ششم
روز جمعه, جولیا یک فرم رسمی در صندوق نامه خود دریافت کرد که اعلام می کرد پروفسور امرسون پذیرفته است استاد راهنمای تز او باشد.

Farsi

دوزخ گابریل فصل پنجم

فصل پنجم
پروفسور امرسون چند دقیقه در راهرو قدم زد, بعد به یک دیوار تکیه داد و صورتش را با دستهایش مالید. خودش هم نمی دانست چطور کار به اینجا کشیده است یا چه چیزی او را به انجام چنین اعمالی سوق داده است, اما پیدا بود که دارد به مغاک وحشتناکی سقوط می کند. به صورت بسیار غیر حرفه ای با خانم میچل در دفترش برخورد کرده بود, وتقریبا تا مرحله آزار کلامی او پیش رفته بود. بعد او را در ماشین خود سوار کرده بود, بدون اینکه دختر توسط کس دیگری همراهی شود, و بعد وارد آپارتمانش شده بود. همه این رفتارها بی نهایت غیر عادی بود.
اگر خانم پترسون را سوار ماشین خود کرده بود, بدون شک آن دختر خم می شد و زیپ شلوارش را در حال رانندگی با دندان باز می کرد. استاد از تصور همچین اتفاقی از وحشت به لرزه در آمد. حالا هم داشت خانم میچل را برای شام بیرون می برد نه برای هر غذایی, مخصوصا استیک. اگر این نقض قوانین دانشگاه در مورد رابطه استاد و دانشجو نبود, واقعا دیگر نمی دانست چه چیز دیگری می تواند نقض قانون باشد.
یک نفس طولانی و عمیق کشید. به نظر می رسید خانم میچل با بی گناهیش افراد نادرست و اتفاقات بد را به خود جلب می کند, انگار که نداشتن توانایی مالی برای رفتن به هاروارد آغاز یک سلسله بدبیاری برای او بوده است. از جمله حذف شدن از کلاسهای خودش. با اینکه از اینکه دختر باید در چنین شرایط نامناسبی زندگی کند بسیار ناراحت بود. ولی نمی خواست شغل خود در دانشگاه را برای کمک به او به خطر بیاندازد. تا همین جا هم دختر کاملا حق داشت که همین فردا به نزد رئیس گروه دردانشگاه برود و علیه او یک فرم شکایت بابت آزار جنسی پر کند. نباید اجازه می داد که این اتفاق بیافتد.
با دو قدم بلند طول راهرو را طی کرد و دست خود را بلند کرد تا در بزند. می خواست عذر قابل قبولی بیاورد, چون این بهتر بود تا اینکه بدون گفتن هیچ حرفی ناپدید شود. ولی وقتی صدای قدمهایی داخل اتاق را شنید متوقف شد.
خانم میچل در را باز کرد و ایستاد, نگاهش را پایین انداخته بود, لباسی ساده ولی شیک یقه هفت مشکی رنگی پوشیده بود که تا زانوهایش می رسید. چشمان پروفسور از روی برآمدگی های ملایم بدن او پایین آمد تا به پاهای او که به طرز جالبی بلند و خوش فرم بودند رسید. و کفشهایش… دختر نمی توانست این قضیه را بداند, ولی پروفسورعشق عجیبی به کفشهای شیک پاشنه بلند زنانه داشت. با صدا آب دهانش را قورت داد در حالیکه محو زیبایی نفس گیر کفشهای پاشنه بلند و مشخصا مارکدار مشکی دختر شده بود. واقعا می خواست که آنها را لمس کند…
“اوهوم. ” جولیا با صدایی آرام سرفه کرد, و او با اکراه چشمانش را از کفشهای او بلند کرد و به صورتش نگاه کرد. دختر با تفریح به او خیره شده بود.
موهایش را بالای سر برده بود ولی تعدادی از حلقه های گیسویش از لای گیره مو فرار کرده بودند و با ظرافت به دور صورتش ریخته بودند. اندکی آرایش کرده بود و پوست سفیدش چون ظروف چینی هنوز رنگ پریده ولی براق بود. روی گونه های دو خط صورتی رنگ خواستنی دیده می شد و مژگانش سیاه تر و بلندتر از آن بود که استاد به خاطرمی آورد.
خانم جولیا میچل جذاب بود.
کت سرمه ای رنگی به دوش انداخت و به سرعت در آپارتمان را قفل کرد. پروفسور به او اشاره کرد که جلو برود وبدون صحبت به دنبالش در کریدور روانه شد.وقتی از ساختمان خارج شدند, چتر را باز کرد و معذب ایستاد.
جولیا متعجب شد و به او نگاهی کرد.
” برای من راحتتر است که چتر را روی سر هردومان نگه دارم اگر شما بازوی من را بگیرید. ” و دست چپ خود را که چتر در آن بود, خم کرده و به سمتش پیش آورد, ” البته اگر برای تو مشکلی نیست.” اضافه کرد.
جولیا بازویش را گرفت و به او نگاه مهربانی انداخت.
آنها در سکوت با ماشین به سمت هاربر فرانت رفتند, مکانی که جولیا نامش را شنیده بود ولی تا بحال وارد آن نشده بود.قبل از اینکه پروفسور کلید ماشین را به دست مامور دم در رستوران بدهد, از جولیا خواست که کرواتش را از داخل داشبورد ماشین بدهد. جولیا اطاعت کرد, در حالیکه با خود می خندید که او یک کروات ابریشمی نو داخل جعبه در ماشینش نگه می دارد.
وقتی به سمت او خم شد, پروفسور لحظه ای بویش را حس کرد و چشمانش را بست, فقط برای یک ثانیه “وانیل, ” زمزمه کرد.
“چی؟ ” جولیا پرسید, چون حرفش را خوب نشنیده بود.
” هیچی, ”
پولیور خود را درآورد, و دختر موفق شد یک لحظه سینه او با حلقه موهای سیاه را از لای دکمه های باز یقه اش ببیند. پروفسور امرسون هوس انگیز بود. صورت جذابی داشت, و جولیا فکر می کرد که در زیر لباسهایش هم باید به همان جذابی باشد. به سختی تلاش کرد که برای خاطر خودش هم که شده, زیاد راجع به این قضیه فکر نکند,
ولی این مانع آن نشد که در سکوت و ستایش به او نگاه نکند که سعی می کرد بدون آینه کروات خود را ببندد, و افسوس که در پایان کروات چروک خورده بود.
” فکر نکنم که بتوانم … نمیتوانم ببینم.” با اعتراض این را گفت در حالیکه سعی می کرد کروات را صاف کند ولی فایده ای نداشت.
” اجازه بدهید من این کار را بکنم.” با خجالت پیشنهاد کمک داد, چون نمی خواست بدون اجازه او را لمس کند.
“خیلی ممنون.”
انگشتهای ماهر او به سرعت کروات را صاف و مرتب کردند , وسپس انگشتانش به سبکی روی خط یقه او حرکت کردند و در پشت گردن یقه اش را صاف کردند تا کاملا روی کروات را بپوشاند. وقتی دستش را عقب کشید, نفسش تند شده بود و صورتش خیلی قرمز شده بود.
پروفسور متوجه این حالت او نشد چون مشغول این فکر بود که چرا انگشتان این دختر تا این حد حس آشنایی دارند و تعجب می کرد که چرا انگشتان پائولینا هیچ گاه برایش حس آشنایی نداشتند. کت خود را از چوب لباس روی صندلی عقب بیرون آورد و آن را به تن نمود. سپس با لبخند سری تکان داد, و از ماشین پیاده شدند.
خانه استیک هاربر سیکستی یک محل به نام در تورنتو بود, یک رستوران خیلی گران و معروف که مدیران شرکتها, سیاستمدارها, و شخصیتهای معروف دیگر بسیار به آن رفت و آمد می کردند. پروفسور امرسون آنجا غذا می خورد, چون استیک آن بهتر از هر استیکی بود که در جاهای دیگر خورده بود, و او تحمل چیزهای متوسط را نداشت. برای همین اصلا به ذهنش خطور نکرد که خانم میچل را به محل دیگری ببرد.
آنتونیو, صاحب محل, به گرمی به استاد خوش آمد گفت و با او محکم دست داد و سیل کلمات ایتالیایی را به سویش روان کرد.
پروفسور نیز به همان گرمی پاسخ او را به زبان ایتالیایی داد.
” و این زیبارو چه کسی است؟ ” آنتونیو پشت دست جولیا را بوسید درحالیکه با او به ایتالیایی صحبت کرده و چشمها و موها و پوستش را ستایش می کرد.
جولیا سرخ شدو از او تشکر کرد, در حالیکه با خجالت ولی با قاطعیت جوابش را به همان زبان ایتالیایی داد.
خانم میچل صدای قشنگی داشت, این یک حقیقت بود, ولی صحبت کردن خانم میچل به زبان ایتالیایی یک موهبت آسمانی بود. روشی که لبهای یاقوتی اش باز و بسته می شد, ریتم آهنگینی که برای بیان کلمات داشت, زبانش که گاهی خارج می شد تا لبهایش را خیس کند… پروفسور امرسون باید به خودش یادآوری می کرد, که دهانش را که باز مانده بود ببندد.
آنتونیو به قدری از جواب او متعجب و مسرور شد که گونه هایش را نه یک بار بلکه دو بار بوسید و آنها را به عقب رستوران جایی که بهترین و رمانتیک ترین میز دو نفره قرار داشت راهنمایی کرد. پروفسور وقتی فهمید آنتونیو چه کاری دارد انجام می دهد با اکراه و تردید به سمت صندلی خود رفت, قبلا هم در زمانی نه چندان دور سر این میز نشسته بود, ولی با یک نفر دیگر و لازم بود که تصور اشتباه آنتونیو را به او گوشزد کند, ولی تا با سرفه ای گلوی خود را صاف کرد تا به آنتونیو راجع به خانم میچل توضیح بدهد, آنتونیو از جولیا پرسید که آیا اجازه دارد یک بطری شراب کهنه مخصوص که محصول تاکستان خانوادگی آنها در توسکانی بود را پیشکش کند.
جولیا بسیار تشکر کرد, ولی توضیح داد که شاید <ایل پروفسوره > انتخاب دیگری داشته باشد, پروفسور سریع نشست, وبرای اینکه مورد توهین قرار نگیرد, گفت هر مشروبی که آنتونیو پیشنهاد کند باعث رضایتش خواهد بود. آنتونیو نگاه سریعی به او انداخت و رفت.
” از آنجایی که در یک مکان عمومی هستیم, فکر می کنم که بهتر باشد مرا به نام پروفسور امرسون خطاب نکنی.”
جولیا با خوش خلقی خندید و سرش را تکان داد.
” پس لطفا فقط من را آقای امرسون صدا کن. ”
آقای امرسون روشی را که چشمان جولیا گرد شد و بعد سر خود را پایین انداخت ندید چون به نظر خیلی مشغول مطالعه لیست غذا می رسید.
” تو با لهجه توسکانی حرفی می زنی,” با حالت بی تفاوتی به این قضیه اشاره کرد, در حالیکه هنوز به جولیا نگاه نمی کرد.
“بله.”
” چطور؟”
” سال اول دانشگاه را در فلورانس گذراندم. ”
” سطح ایتالیایی تو خیلی پیشرفته تر از یک سال زندگی دانشجویی در خارج از کشور است.”
” من مطالعه ایتالیایی را وقتی دبیرستان بودم شروع کردم. ”
پروفسور نگاهی به طرف دیگر میز رمانتیکشان انداخت و دید که جولیا تلاش می کند که چشمانش با او برخورد نکند. در حال خواندن لیست غذا بود انگار که قرار است از آن امتحان گرفته شود, و دوباره لب پایین دوست داشتنی اش را بین دندانهایش گرفته بود.
“خانم میچل, تو اینجا دعوت شده ای. ”
چشمان جولیا با یک نگاه پرسشگر به سمت استاد برگشت.
” تو مهمان من هستی. هرچه دوست داری سفارش بده , ولی خواهش می کنم کمی گوشت هم سفارش بده.” پروفسور احساس کرد که لازم است که این قضیه مشخص باشد چرا که دلیل شام آن شب این بود که جولیا چیزی مقوی تر از کوس کوس بخورد.
” نمی دانم چه چیز باید انتخاب کنم. ”
” اگر ترجیح می دهی, من برایت انتخاب می کنم.”
او سرش را تکان داد و منو را بست, درحالیکه هنوز لب پایینش را بین دندانهایش به عقب و جلو حرکت می داد.
آنتونیو همان موقع برگشت و با غرور یک بطری شراب کیانتی با یک برچسب دست نویس به آنها نشان داد. جولیا لبخندی زد و او در بطری را باز کرد و کمی در گیلاس او ریخت.
آقای امرسون تماشا کرد, و آنچه دید تقریبا نفسش را بند آورد, زیرا دختر شراب را در گیلاس خود با مهارت چرخاند, بعد آن را بلند کرد تا بهتر در نور شمع ببیند, گیلاس را به بینی خود نزدیک کرد, و چشمانش را بست, و بو کشید. بعد گیلاس را روی لبهای برجسته اش گذاشت و شراب را مزمزه کرد, و از آنتونیو بابت آن هدیه با ارزش تشکر کرد.
آنتونیو نگاه سریعی انداخت, و با علاقه ای کمی بیشتر از اندازه به آقای امرسون بابت انتخاب چنین همراهی برای صرف شام تبریک گفت, و گیلاس های هردو آنها را با شراب دلخواه خود پر نمود.
در همین زمان,آقای امرسون سعی می کرد زیر میز وضعیت خود را مرتب کند زیرا تماشای خانم میچل در حال مزه کردن شراب, شهوت انگیزترین چیزی بود که در عمرش مشاهده کرده بود. او فقط جذاب نبود, مانند یک فرشته یا یک الهه زیبا بود. و فقط زیبا نبود, او هوس انگیز و مسحور کننده بود. ولی در عین حال بی گناه بود. چشمان زیبایش عمق احساسات لطیف و پاکی درخشانش را منعکس می کردند و او هرگز قبلا آن را ندیده بود.
مجبور شد نگاهش را از دختر به سمت دیگری بچرخاند, در حالیکه زیر میز دوباره وضع خود را مرتب می کرد, و ناگهان احساس کرد که فرد کثیفی است و از اینکه دختر واکنش او را استنباط کند بسیار خجالت کشید. واکنشی که تصمیم داشت بعدا موقع شب به آن بپردازد, وقتی که تنها بود. و اطراف خود را پر از عطر وانیل کرده بود.
سفارش غذاهایشان را داد, و دقت کرد که بزرگترین قطعه فیله مینیون را درخواست کند. وقتی خانم میچل به این کار اعتراض کرد, فقط با حرکت دست اعتراض او را رد کرد, و به او گفت که اگر نتوانست همه غذا را بخورد می تواند بقیه اش را با خود به خانه ببرد. به روشی که آقای امرسون پیش می رفت, این وعده می توانست غذای چند روز او باشد.
او کمی فکر کرد که وقتی غذا تمام شد, دختر چه خواهد خورد, ولی از تفکر زیاد در این مورد خودداری کرد. این مهمانی فقط همین یک شب برگزار می شد, و در واقع به آن خاطر بود که سر دختر فریاد کشیده بود و باعث شرمندگی او شده بود. بعد از امشب, همه چیز بین آنها کاملا رسمی و حرفه ای خواهد بود. و دختر باید به تنهایی با مشکلات آینده خود روبرو می شد.
در طرف دیگر میز, جولیا خوشحال بود که با او است,. دلش می خواست با او حرف بزند, که واقعا با او حرف بزند. از او راجع به خانواده و مراسم خاکسپاری بپرسد. می خواست بابت از دست دادن مادرش با او همدردی کند. می خواست به او رازهایش را بگوید و در عوض او هم رازهایش را در گوشش زمزمه کند. ولی در این وضعیت, که چشمان او مصمم و با حالتی تا حدی غریبه به او نگاه می کرد, جولیا می دانست چیزی که می خواهد, اتفاق نخواهد افتاد. بنابراین لبخند می زد و درحالیکه با ظروف نقره بازی می کرد, امیدوار بود که متوجه حالت عصبیش نشود و او را غیر قابل تحمل نداند.
” چرا در دبیرستان شروع به مطالعه ایتالیایی کردی؟”
دهان جولیا باز ماند, و چشمانش گشاد شد, و دهان سرخ زیبایش باز ماند.
آقای امرسون از واکنش او اخمی کرد. واکنش او به سوالش کاملا بی ربط بود. سایز سوتینش را که نپرسیده بود. و نگاهش بدون این که بخواهد به برآمدگی سینه های دختر افتاد و بعد دوباره به صورت او برگشت. ولی صورتش سرخ شد چون یک شماره سایز سوتین به طور معجزه آسایی وارد ذهنش شد.
” اوم, من به ادبیات ایتالیایی علاقه پیدا کردم. به دانته و بئاتریس.” دستمال را روی پایش تا کرد و دوباره تای آن را باز کرد. تعدادی از طره های مویش باز شده و اطراف چهره بیضی شکلش رها شده بودند.
پروفسور به تابلو نقاشی در خانه او و به شباهت عجیبش با بئاتریس فکر کرد. یک بار دیگر, این فکر درذهن او سوراخی ایجاد کرد, و دو باره او آن را از ذهن بیرون کرد.
با تحسین گفت ” اینها علاقه های خیلی عالی برای یک دختر جوان هستند, ” و به خود اجازه داد دوباره محو زیبایی سحر انگیز او شود.
” من … یک دوستی داشتم که من را با آنها آشنا کرد. ” صدایش آزرده و غمگین به گوش رسید..
پروفسور فهمید که به زخمی قدیمی در روح اونزدیک شده است, و به سرعت عقب نشینی کرد, سعی کرد فضای مناسب تری برای مکالمه پیدا کند.
” آنتونیو خیلی تحت تاثیر تو قرار گرفت.”
جولیا نگاهی به بالا کرد و به زیبایی لبخند زد. ” او خیلی مهربان است. ”
“وقتی به تومحبت می شود, شما چون گل شکوفا می شوید, اینطور نیست؟ مثل یک رز.” این حرفها از دهانش خارج شد بدون اینکه به آنها فکر کرده باشد, و وقتی آنها را به زبان آورد و جولیا به گرمی به او نگاه کرد, دیگر برای پس گرفتن حرفهایش دیر شده بود.
اتفاقی بود که افتاده بود. پروفسور امرسون شروع به تمرکز روی گیلاس شرابش کرد, و چهره اش کمی درهم رفت, و رفتارش ناگاه خیلی سرد شد, جولیا متوجه تغییر او شد, اما آن را قبول کرد و تلاشی برای از سر گرفتن مکالمه نکرد.
در ضمن خوردن غذا آنتونیو که واضحا مسحور جولیا شده بود, زمان بیشتری از آنچه لازم بود را سر میز آنها صرف می کرد, و به ایتالیایی با جولیان زیبا صحبت می کردو او را دعوت کرد که یکشنبه آینده برای شام به کلاب ایتالیایی-کانادایی خانوادگی آنها بپیوندد. او دعوت را با وقار قبول کرد و آنتونیو به عنوان تشکریکی پس از دیگری برای او یک تیرامیسو, کافه اسپرسو, بیسکوتی, گراپا, و سر انجام یک شکللات کوچک باچی آورد. ولی پروفسور امرسون هیچکدام از این هدیه ها را دریافت نکرد, و فقط آنجا نشسته بود و در حالیکه خانم میچل از هدایا لذت می برد او را تماشا می کرد و به فکر فرو رفته بود.
در پایان شب, آنتونیو یک قوطی بزرگ غذا را در دست جولیا گذاشت و هرگونه اعتراض را رد کرد. دوباره چندین بار گونه هایش را بوسید و به او کمک کرد که کت خود را بپوشد. و به پروفسور التماس کرد که دوباره و خیلی بیشتر او را به رستوران آنها بیاورد.
پروفسور شانه هایش را صاف کرد و به آنتونیو نگاه سنگینی انداخت. ” این امکان ندارد. ”
بعد روی پاشنه های خود چرخید و از رستوران خارج شد, و گذاشت جولیا قوطی سنگین غذا را به تنهایی به دنبال او بیاورد.
آنتونیو وقتی این زوج نامتقارن را نگاه می کرد که از رستوران خارج می شوند, با خود در عجب بود که چرا پروفسور چنین موجود دوست داشتنی را به چنین مکان رومانتیکی آورده بود و تمام مدت بدون اینکه احساسی نشان دهد و بدون اینکه با اوصحبت کند نشسته بود و حالتی داشت که انگار درد می کشد.
وقتی آنها به آپارتمان خانم میچل رسیدند, پروفسور به اصرار در را برای او باز کرد قوطی غذا را از عقب جاگوار بیرون آورد. با دقت درون آن را نگاه کرد و کمی محتویاتش را جابجا کرد تا بتواند آن را کاملا کنترل کند.
” شراب, روغن زیتون, بالزامیک, بیسکوتی, یک شیشه مارینارا خانگی که همسر آنتونیو درست کرده است, باقیمانده استیک, حداقل برای مدت کوتاهی خیلی خوب تغذیه خواهی شد.”
” با تشکر از شما. ” جولیا لبخند زد, و دست خود را دراز کرد تا قوطی غذا را بگیرد.
” این خیلی سنگین است, من آن را برایت می آورم.” و جولیا را تا جلوی در ساختمان همراهی کرد و صبر کرد تا او در خانه را باز کند. آنگاه غذا را دست او داد.
جولیا شروع به نگاه کردن به کفشهایش کرد, و گونه هایش از فکر حرفی که می خواست بزند, داغ شد.
” پروفسور امرسون, برای این شب زیبا متشکرم, شما خیلی سخاوتمند بودید … ”
” خانم میچل,” حرفش را قطع کرد. ” خواهش می کنم دیگربیشتر از این مرا معذب نکن. من بابت… بی ادبی های قبلی خودم معذرت خواهی می کنم. تنها بهانه ای که به ذهنم می رسد مشکلات کاملا شخصی من است. به همین دلیل اجازه بده که دست بدهیم و همه چیز را فراموش کنیم.”
دستش را دراز کرد, و دختر آن را گرفت. در حالیکه دست دختر را تکان می داد سعی می کرد مواظب باشد که مبادا به دست او آسیب برساند و اینکه هیجانی را که در رگهایش جاری شده بود و دلیل آن تماس پوست صاف ولطیف دختر با پوست خودش بود را کاملا ندیده بگیرد.
“شب بخیر, خانم میچل. ”
“شب بخیر, پروفسور امرسون. ”
و به اینصورت, او در ساختمان ناپدید شد, و پروفسور را در وضعی اندکی بهتر از آنروز بعد از ظهر رها کرد.
یک ساعت بعد یا بیشتر جولیا روی تخت نشسته بود و به عکسی که زیر بالشش پنهان کرده بود خیره شده بود. مدت طولانی محو تماشای عکس بود, و سعی داشت تصمیم بگیرد که آیا باید آن را از بین ببرد یا در جای همیشگیش بگذارد, یا آن را در دراور قرار دهد. همیشه عاشق این عکس بود. عاشق لبخند روی صورت او بود. این زیباترین عکسی بود که هرگز دیده بود, ولی تماشای آن برایش بسیار دردآور بود.
به نقاشی دوست داشتنی روی دیوار نگاه کرد وسعی کرد اشکهایش را کنترل کند. نمی دانست که از دانته خود چه انتظاری داشته است, ولی به هر حال انتظاراتش برآورده نشده بودند. به همین خاظر با درایتی که تنها مخصوص کسانی است که یک بار قلبشان شکسته است , تصمیم گرفت که بگذارد او یک بار و برای همیشه از زندگیش خارج شود.
به محبتی که آنتونیو به او نشان داده بود, فکر کرد.به پیغامهای صوتی که از طرف پل دریافت کرده بود, اینکه چطور او نگران بود از اینکه جولیا را با پروفسور تنها گذاشته است و خواهش کرده بود که با او تماس بگیرد و بگوید که صحیح و سالم است.
به طرف دراور خود رفت, و کشوی بالای آن را باز کرد و عکس را با احترام ولی مصمم در عقب آن گذاشت. زیر لباس زیرهای سکسی که هرگز بر تن نکرده بود. و درحالیکه فکرش روی تضاد بین این سه مرد متمرکز شده بود, به تخت بازگشت و چشمانش را بست, و در رویای باغ سیب فراموش شده ای فرو رفت.
پایان فصل پنجم

Farsi

دوزخ گابریل فصل چهارم

فصل چهارم
پروفسور امرسون یک جا اشتباه پیچیده بود, هرچند شاید می شد کل زندگی او را با تعدادی ازپیچیدن های اشتباه تشریح کرد, ولی این یکی واقعا تصادفی بود. او داشت روی آیفون خود یک ایمیل خشمگین از برادرش را می خواند و در همان حال در میان طوفان و در ساعت اوج ترافیک شهر تورنتو مشغول رانندگی جاگوار خود بود. در نتیجه به جای اینکه به راست بپیچد به چپ و داخلی خیابان بلور پیچید.
در خیابان بلور اصلا امکان دور زدن در ساعت اوج ترافیک وجود نداشت, و ترافیک به قدری شدید بود که او به سختی توانست خود را به سمت راست خیابان بکشاند تا از یکی از خیابانهای سمت راست برگردد, در همین زمان بود که به یک خانم میچل با ظاهر خیلی خیس و رقت بار برخورد کرد, که با چنان حالتی مغمومی به سمت پایین خیابان حرکت می کرد که انگار یک بی خانمان است, و به این صورت بود که او در یک لحظه به خاطر احساس گناه دختر را به داخل ماشین جاگوار خود که مایه غرور و شادمانی اش بود دعوت کرد.
” معذرت می خواهم که وسایل داخل ماشین شما را خراب می کنم, ” دختر با لحن مرددی عذرخواهی کرد.
پروفسور انگشتان خود را به دور فرمان ماشین فشار داد و گفت : ” من یک نفر را دارم که وقتی داخل ماشین گلی می شود آن را تمیز می کند. ”
جولیا سر خود را خم کرد, زیرا جواب او آزارنده بود, به طور ضمنی او را با گل و لای مقایسه کرد, اما خوب البته, این همان تصوری بود که پروفسور از او در آن لحظه داشت. گل و لای زیر پاهایش.
او پرسید ” کجا زندگی می کنی؟ “, در حالیکه تلاش می کرد دختر را به یک مکالمه مودبانه و امن مشغول کند تا سفرشان در کنارهم که او البته امیدوار بود بسیار کوتاه باشد, به پایان برسد.
” در مادیسون, کمی بالاتر سمت راست است. ” او به نقطه ای کمی دورتر اشاره کرد.
” من می دانم مادیسون کجا است. ” با عصبانیت جواب داد.
جولیا در حالیکه از گوشه چشمش به او نگاه می کرد, خود را به پنجره ماشین چسباند. آرام آرام سر خود را چرخاند و به بیرون ماشین نگاه کرد در حالیکه لب پایینش را به سختی با دندانهایش گاز گرفته بود.
پرفسور آرام زیر لب فحش داد. حتی زیر آن موهای تیره خیس و آشفته, دختر زیبا بود, یک فرشته چشم قهوه ای با شلوار جین و کفش ورزشی. مغزش به خاطر توصیفی که صدای درون اش راجع به دختر کرد اندکی متوقف شد. این صفت فرشته چشم قهوه ای به نظرش به طرز عجیبی آشنا می آمد, ولی چون هیج منبعی برای آن به ذهنش نرسید این فکر را به کنار گذاشت.
” چه پلاکی در مادیسون؟ ” صدایش را بقدری ملایم کرده بود که جولیا به سختی آن را شنید.
” چهل و چهار. ”
او سری تکان داد و ماشین را در مقابل یک خانه سه طبقه, با آجرهای قرمز که تبدیل به یک آپارتمان شده بود متوقف کرد.
دختر زمزمه کرد ” متشکرم, ” و در یک ثانیه دسته در را چرخاند تا فرار کند.
او دستور داد, “صبر کن, ” به صندلی عقب خم شد و یک چتر بزرگ سیاه رنگ را بالا آورد.
دختر صبر کرد و با تعجب دید که پروفسور از ماشین خارج شد و ماشین را دور زد و درب طرف او را برایش باز نمود, با چتر باز منتظر شد تا او و کوله پشتی پلیدش از جاگوار خارج شوند, و با او به سمت خانه اش حرکت کرد تا به پله های مقابل ساختمان رسیدند.
“متشکرم, ” دختر دوباره تکرار کرد در حالیکه زیپ کیف خود را کشید و سعی کرد در آن را باز کند تا کلیدش را پیدا کند.
پرفسور تلاش کرد احساس نفرتش از دیدن کیف پلید را پنهان کند, و هیچ چیز نگفت. او تلاش جولیا برای باز کردن زیپ را تماشا کرد, و سپس به تماشای صورت او پرداخت که قرمز و قرمز تر می شد و ناراحتی او را به دلیل اینکه زیپ کیف باز نمی شد دید. حالت او را وقتی کف اتاق روی فرش ایرانی او زانو زده بود بخاطر آورد, و به ذهنش خطور کرد که شاید خودش دلیل همه مشکلاتی است که برای دختر به وجود آمده است.
بدون گفتن هیچ کلمه ای, کیف را از دست او گرفت و چتر را که حالا بسته بود به دست او داد. زیپ را با یک حرکت باز کرد و کیف را باز نگه داشت, و منتظر شده که او دستش را داخل کیف کند و کلید خود را پیدا کند.
دختر کلید را پیدا کرد ولی عصبی بود و آنها را به زمین انداخت. وقتی آنها را برداشت دستهایش به قدری می لرزید که نمی توانست کلید درست را در بین دسته کلید پیدا کند.
پروفسور که صبرش تمام شده بود, دست کلید را از دست او گرفت و همه کلیدها را داخل در امتحان کرد , وقتی با موفقیت توانست در را باز کند, اول گذاشت که دختر وارد خانه شود و بعد کلید ها را به او پس داد.
دختر کیف پلیدش را پس گرفت و زیر لب کلمات تشکر آمیزی زمزمه کرد.
” من با تو تا در خانه ات می آیم, ” این را گفت و دختر را در راهرو آپارتمان دنبال کرد. “یک بار یک آدم بی خانمان در لابی آپارتمان با من برخورد داشت, هرچه یک نفر احتیاط کند باز هم کم است.”
جولیا دردل به تمام خدایان آپارتمانها التماس کرد که بتواند کلید خانه اش را در دسته کلید به راحتی پیدا کند. و آنها به دعاهای او پاسخ دادند. وقتی او داشت به داخل خانه می رفت و در را محکم ولی نه با نامهربانی روی استاد می بست, ناگهان متوقف شد. و بعد انگار که او را سالهاست که می شناسد, لبخندی زد و مودبانه پرسید که آیا او میل دارد که یک فنجان چای بنوشد.
با آنکه پیشنهاد جولیا او را شگفت زده کرد, پروفسور امرسون ناگهان خود را دید که در وسط آپارتمان او ایستاده است بدون اینکه فرصت داشته باشد که فکر کند آیا این کار صحیحی است. در حالیکه او به اطراف آن فضای کوچک و خراب نگاه می کرد به سرعت نتیجه گرفت که عمل صحیحی انجام نداده است.
” پروفسور می توانم کت شما را بگیرم؟” صدای شاد جولیا او را به خود آورد.
” و می خواهی آن را کجا بگذاری؟” او دماغ خود را بالا گرفت چون از ابتدا دیده بود که دختر کمد یا جالباسی کنار در برای آویزان کردن لباس ندارد.
دختر چشمان خود را پایین آورد, و سرش را خم کرد.
پروفسور دید که او با حالت عصبی داخل لپ خود را می جود, و به سرعت از بی ادبی خودش پشیمان شد.
“من را ببخش, ” او گفت, و کت بربری خود را که بسیار به آن می بالید به دختر داد, ” و خیلی ممنون. ”
جولیا کت را با دقت به قلابی که پشت در بود آویزان کرد و کوله خود را به سرعت روی زمین گذاشت, ” داخل شوید و راحت باشید. من چای درست می کنم. ”
پروفسور به سمت یکی از دو صندلی داخل اتاق حرکت کرد و روی آن نشست, و سعی کرد حالت انزجار خود را بخاطر جولیا مخفی کند. کل آپارتمان از دستشویی مهمان در خانه او کوچکتر بود, و در آن یک تخت کوچک بود که به یک دیوار تکیه داده شده بود. یک میز کوچک و دو صندلی, یک جاکتابی کوچک ایکا , و یک دراور, ولی آشپزخانه ای در کار نبود.
چشمان او به اطراف اتاق حرکت کرد, تا نشانه ای از وسایل آشپزخانه پیدا کند تا اینکه در نهایت, چشمش به یک اجاق ماکرویو و یک گاز برقی کوچک خورد, که روی دراور قرار داشتند و یک یخچال کوچک کنار آنها روی زمین بود.
” من یک کتری برقی دارم. ” دختر طوری این واقعیت را اعلام کرد انگار که یک الماس تیفانی دارد.
استاد متوجه آبی که از موهای او جاری بود شد, و بعد کم کم متوجه لباسهای او شد که آب روی آنها جاری می شد, و بعد متوجه آنچه زیر لباسها بود شد, چون هوا سرد بود … و او با شتاب و کمی به خشکی پیشنهاد کرد که دختر چای را فراموش کند و اول برود و خود را خشک نماید.
بار دیگر او سرش را پایین انداخت, و قرمز شد و سلانه سلانه به سمت حمام رفت تا یک حوله بیاورد. او پس از چند ثانیه با یک حوله بنفش که به بالاتنه اش روی لباسهای خیس بسته بود و یک حوله دیگر در دستش بازگشت. او حرکتی کرد که گویا می خواست روی زمین بخزد و رد آب را خشک نماید, ولی پروفسور بلند شد و او را متوقف کرد.
” اجازه بده که من اینکار را انجام بدهم, ” او گفت. ” توباید لباسهایت را با لباسهای خشک عوض کنی قبل از اینکه سینه پهلو کنی. ”
” و بمیرم,” دختر اضافه کرد. بیشتر انگار با خودش حرف می زد تا با او, و به سمت جالباسی رفت, در حالیکه سعی می کرد که به دو چمدان بزرگ در راه برخورد نکند.
پروفسور اندکی تعجب کرد که چرا او هنوز چمدانهایش را باز نکرده است, اما چون مهم نبود سریع آن را فراموش کرد.
درحالیکه او آب را از روی کف چوبی کهنه و خراشیده اتاق پاک می کرد, اخمهایش را در کرده بود. وقتی کار تمام شد, او به دیوارها نگاه کرد و متوجه شد که آنها احتمالا یک روز سفید بوده اند, اما اکنون به رنگ کرمی چرکی درآمده بودند و لایه لایه و لکه شده بودند. او سقف اتاق را با دقت مطالعه کرد و چندین لکه بزرگ آب را روی آن دید و در یکی از گوشه های آن نشانه های آغاز کپک زدگی را مشاهده کرد. او به خود لرزید , متعجب بود که چرا در این دنیا باید دختر نازنینی مثل خانم میچل در چنین محل وحشتناکی زندگی کند. هرچند معترف بود که آپارتمان بسیار مرتب و پاکیزه است.و همین هم کمی غیر عادی به نظر می رسید.
” چقدر اجاره برای این محل می دهی؟ ” از او سوال کرد, در حالیکه خود را اندکی جابجا کرد تا بتواند هیکل یک متر و هشتاد و هشت سانتیمتری خود را در وسیله کوچکی که به عنوان صندلی تا شو قالب شده بود قرار دهد.
” هشتصد برای هر ماه ولی هزینه آب و برق در همان اجاره حساب شده است, ” او با صدای بلند این را گفت درست قبل از اینکه وارد حمام بشود. پروفسور امرسون با اندکی تاسف شلوار ارمنی خود را به خاطر آورد که پس از پرواز بازگشت از پنسیلوانیا آن را دور انداخته بود. حتی تصور پوشیدن شلواری که یک موقع خیس از ادرار شده بود, برایش غیر قابل تحمل بود, ولو اینکه با دقت تمیز می شد, به همین دلیل فقط آن را دور انداخته بود. ولی پولی که پائولینا برای خرید آنها پرداخته بود می توانست خرج یک ماه اجاره خانم میچل را بدهد. و حتی مقداری هم اضافه می آمد.
با نگاه به اطراف اتاق کوچک, به طرزی رنج آور و رقت بار مشخص بود, که او سعی کرده است آنجا را به صورت یک خانه دربیاورد. یک کپی بزرگ از نقاشی هنری هالیدی, ” ملاقات دانته با بئاتریس برروی پل سانتا ترینیتا ” در کنار تخت او آویزان بود. پروفسور تصور کرد که او روی بالش خود می چرخد و درحالیکه موهای بلند و براقش چون آبشاری اطراف صورتش می ریزد, قبل از خوابیدن به نقاشی دانته خیره می شود. او با احساس وظیفه شناسی این خیال را به کنار گذاشت و به این نکته توجه کرد که چقدر عجیب است که آنها هردو این نقاشی را در خانه دارند. او به نقاشی خیره شد و با تعجب دقت کرد که جولیا شباهت شگفت انگیزی به بئاتریس دارد. شباهتی که او قبلا متوجه آن نشده بود. این فکر همچون یک در بطری باز کن در مغز او سوراخی ایجاد کرد , ولی او از بیشتر اندیشیدن به آن خود داری کرد.
او توجه کرد که نقاشی های کوچکتری از مناظری در ایتالیا در جای جای دیوارهای خراب اتاق آویزان شده اند, یک نقاشی ازدومو در فلورانس, یک طرح مدادی از سنت مارکو در ونیز, یک عکس سیاه و سفید از گنبد سنت پتر در رم. او یک گلدان گیاه دید که به کنار پنجره زینت می بخشید, در آن فقط یک ساقه گل شیپوری بود, ولی حتما دختر تصمیم داشت از آن نگهداری کند تا تبدیل به یک گلدان پر گل بشود. مشاهده کرد که پرده ها بسیار زیبا هستند, یک پارچه ظریف با گلهای بنفش که با رو تختی و کوسن ها هماهنگ بود. و کتابخانه او با تعداد زیادی کتابهای انگلیسی و ایتالیایی پر شده بود. پروفسور نام کتابها را به سرعت خواند و اندکی تحت تاثیر کلکسیون آماتوری او قرار گرفت. ولی در کل اتاق کهنه, کوچک, نیازمند به تعمیر, و بدون آشپزخانه بود, و پروفسور امرسون حتی به سگ خود اجازه نمی داد که در چنین محلی زندگی کند, البته اگر اصلا سگی داشت.
جولیا از حمام خارج شد, در حالیکه یک لباس ورزشی شامل کاپشن کلاه دار و شلوار یوگا به تن داشت, گیسوان دوست داشتنی اش را پیچیده و بالای سرش جمع کرده بود و با یک کلیپس آنها را محکم کرده بود. حتی در چنین لباسهایی که بدون هدف انتخاب شده بودند. او به نظرخیلی جذاب می آمد, بی نهایت جذاب و استاد به خود اجازه داد که در دل بگوید خوش تراش است.
” من هم چای صبحانه انگلیسی و هم لیدی گری دارم, ” از روی شانه اش با استاد صحبت کرد, در حالیکه روی چهار دست و پا خم شد تا دو شاخه کتری برق را در پریز فرو کند.که در زیر دراور قرار داشت.
پروفسور وضعیت زانو زدن او را بررسی کرد, درست مثل وقتی که در دفتر او بود, و در سکوت سرش را تکان داد. این دختر فاقد هرگونه غرور و خود بزرگ بینی بود که البته نکته مثبتی محسوب می شد, ولی دائما دیدن او روی زانوهایش واقعا استاد را می آزرد. هرچند نمی توانست دقیقا بگوید که چرا آزرده خاطر می شود.
” صبحانه انگلیسی. چرا اینجا زندگی می کنی؟ ”
جولیا به دلیل لحن تند استاد به سرعت از جایش بلند شد. در حالیکه هنوز پشت به او بود, یک قوری بزرگ قهوه ای و دو فنجان ونعلبکی چینی با زیبایی غیر منتظره را کنار هم چید.
” این یک خیابان آرام در یک محله خوب است. من ماشین ندارم, و باید جایی باشم که بتوانم راحت پیاده به دانشگاه برسم.” او توقفی کرد تا در هر نعلبکی یک قاشق چایخوری نقره کوچک قرار دهد. ” این یکی از بهترین آپارتمانها در رنج قیمت مورد نظر من بود.” او فنجانهای ظریف را روی میز کوچک گذاشت بدون اینکه به استاد نگاه بکند و به سمت دراور باز گشت.
” چرا به خوابگاه دانشجویان فوق لیسانس در خیابان چارلز نرفتی؟ ”
جولیا چیزی را به زمین انداخت ولی استاد نتوانست ببیند که چه بود.
“من قرار بود به دانشگاه دیگری بروم, ولی وسایل جور نشد. به همین دلیل وقتی تصمیم گرفتم به اینجا بیایم, خوابگاه دیگر پر شده بود.”
” قرار بود به کدام دانشگاه بروی؟ ”
دختر دوباره شروع به گاز گرفتن لب پایینی با دندانهایش کرد, عقب, جلو.
“خانم میچل؟ ”
” هاروارد ”
در اینجا نزدیک بود که پروفسور از روی صندلی ناراحت خود به زمین بیافتد. ” هاروارد؟ , پس اینجا چکار می کنی؟ ”
جولیا لبخند رمز آلودی زد انگار که دلیل عصبانیت استاد را می دانست ” تورنتو در شمال مثل هاروارد است. ”
” خانم میچل فروتنی را کنار بگذار. من از تو یک سوال پرسیدم. ”
” بله پروفسور. و من می دانم که شما وقتی سوال می کنید, انتظار شنیدن یک پاسخ دارید. ”
جولیا یکی از ابروهایش را بالا برد, و استاد به سمت دیگری نگاه کرد. ” پدرم نمی توانست هزینه ای را که برای تحصیل من لازم بود بپردازد, و بورسی که آنجا به من پرداخت می شد کافی نبود, و هزینه زندگی در کمبریج بسیار بالاتر از تورنتو است. من تا همین حالا هم چندین هزار دلار بابت وام دانشجویی به دانشگاه سنت جوزف مقروضم, بنابراین تصمیم گرفتم قرضم را بیشتر نکنم . به همین دلیل است که الان اینجا هستم.”
او دوباره روی چهار دست و پا خم شد تا دوشاخ کتری برقی را که اکنون جوش آمده بود, از پریز بیرون بکشد در حالیکه پروفسور در حالت شوک سر خود را تکان می داد.
” این مطلب در پرونده تو که خانم جنکینز به من داد, نوشته نشده بود.” استاد با اعتراض این را گفت. ” تو باید این را می گفتی. ”
جولیا این حرف را نشنیده گرفت, و شروع به ریختن چای در قوری کرد.
پروفسور در صندلی به سمت جلو خم شد, و به اطراف با عصبانیت اشاره کرد, ” این خانه برای سکونت وحشتناک است, حتی آشپزخانه ندارد. تو در اینجا چه غذایی می خوری؟ ”
او قوری چای و یک چای صاف کن نقره را روی میز گذاشت و در صندلی تا شوی دیگر نشست.و شروع به بازی با انگشتان خود کرد.
” من مقدار زیادی سبزیجات میخورم. می توانم روی اجاق برقی سوپ و کوس کوس درست کنم. کوس کوس یک غذای خیلی مقوی است.” صدای او کمی می لرزید, ولی سعی کرد خوشحال به نظر بیاید.
“نمی شود با خوردن این آشغالها زندگی کرد, یک سگ بهتر از این غذا می خورد. ”
جولیا سرش را پایین انداخت و بشدت قرمز شد, و تلاش کرد با مژه زدن اشکهایش را عقب بزند.
پروفسور برای یک لحظه به او نگاه کرد , و سرانجام او را دید. وقتی متوجه حالت شکنجه شده چهره اش شد, کم کم فهمید که او, پروفسور گابریل او.امرسون, یک حرامزاده خود بزرگ بین است. که باعث شده است که دختر بیچاره بابت فقرش دچار خجالت شود. در حالیکه فقیر بودن اصلا خجالت آور نیست. خود او هم زمانی فقیر بود, خیلی فقیر. این دختر یک زن جوان جذاب و باهوش بود که الان دانشجو بود. هیچ شرمی در این وضعیت وجود ندارد. ولی او به خانه کوچک او آمده بود ودختر سعی کرده بود کاری کند که او آنجا راحت باشد چون جای دیگری برای رفتن نداشت, و او گفته بود که خانه اش حتی برای یک سگ مناسب نیست. او باعث شده بود که دختر احساس بی ارزشی و حماقت کند درحالیکه اصلا چنین نبود. اگر گریس می توانست الان حرفهای او را بشنود, چه می گفت؟
پروفسورامرسون عوضی است. حداقل الان خودش هم این قضیه را خوب فهمیده بود.
“من را ببخش,” او من من کنان گفت. ” نمی دانم چرا اینطور شده ام.” چشمان خود را بست و شروع به مالیدن آنها کرد.
” شما تازه مادر خود را از دست داده اید. ” صدای آرام جولیا بخشش آمیز بود.
ناگهان انگار کلیدی در درون استاد زده شد. ” من نباید اینجا باشم.” او به سرعت بلند شد. ” لازم است که بروم.”
جولیا او را تا کنار در همراهی کرد. او چتر را برداشت و کت استاد را به دست او داد.بعد با چشمانی فرو افتاده و گونه های داغ , منتظر شد که او خارج شود. از اینکه خانه خود را به او نشان داده بود, نادم بود, چون مشخص بود که بسیار دون شان او بوده است. بر خلاف همین چند ساعت پیش که جولیا به سوراخ هابیت کوچک اما پاکیزه خود بسیار افتخار می کرد, الان بسیار آزرده خاطر بود. و تازه دوباره جلوی او تحقیر شده بود و همه چیز بسیار بدتر شده بود.
او سرش را برای دختر تکان داد, و زیر لبی چیزی گفت , و از آپارتمان او خارج شد.
جولیا پشتش را به در بسته تکیه داد و سرانجام به اشکهایش اجازه داد که جاری شوند.
تق, تق.
می دانست چه کسی است. اما خیلی ساده نمی خواست که جواب در را بدهد.
خدایان سوراخ هابیت های گران تر از قیمت واقعی و نامناسب حتی برای زندگی سگها, خواهش می کنم کاری کنید که او من را به حال خودم بگذارد. ولی به دعاهای آرام و خود انگیخته جولیا پاسخی داده نشد.
تق, تق, تق.
او به سرعت اشکها را ازچهره اش پاک کردو در را باز کرد, ولی فقط گذاشت که لای در اندکی باز بماند.
او با تحیر به دختر انگار که درخت کریسمس است خیره شد, گویا هضم این حقیقت که در فاصله رفتن و برگشتن او دختر گریه می کرده است برایش مشکل بود.
دختر صدایش را صاف کرد و چشمانش را پایین انداخت به کفشهای ایتالیایی او نگاه کرد, استاد کمی کفشهایش را عقب کشید.
” دفعه آخر که استیک خورده ای, کی بوده است؟”
جولیا خندید و سرش را تکان داد. نمی توانست به خاطر بیاورد.
“خوب امشب قرار است استیک بخوری. من دارم از گرسنگی می میرم. و تو با من برای شام بیرون میایی.”
دختر به خود اجازه داد که لبخند شرورانه ای بزند. ” پرفسور, شما مطمئن هستید ؟ من فکر کردم که این” ادای رفتار پروفسور در دفترش را در آورد ” … به نظر رابطه جالبی نمی آید. ”
استاد کمی سرخ شد. ” دیگر نگران آن قضیه نباش. فقط… ” نگاهش روی لباسهای دختر سرگردان ماند, و البته کمی بیشتر از حد به برآمدگی زیبای سینه اش خیره شد.
جولیا نگاهش را پایین انداخت. ” می توانم لباسم را عوض کنم. ”
” خیلی خوب می شود. دقت کن که لباس مناسبی بر تن کنی. ”
او با حالت آزرده ای به استاد نگاه کرد. ” من شاید فقیر باشم, اما وسایل زیبایی هم دارم, که هیچکدامشان فقیرانه نیست, اگر ترستان اینست که ظاهر فقیرانه من باعث شرمندگیتان بشود.”
پروفسور در حالیکه به شدت خود را در درون سرزنش می کرد دوباره قرمز شد, ” منظورم این بود… لباس مناسبی برای رستورانی بود که من هم باید برای ورود به آن کت و کراوات داشته باشم.” او تقریبا لبخندی زد که به معنای عذر خواهی بود.
نگاه جولیا روی بلوز یقه باز و پولیور استاد سرگردان ماند, و البته کمی بیشتر از حد به خطوط زیبای عضلات روی سینه اش خیره شد, ” فقط به یک شرط قبول می کنم. ”
” تو در شرایطی نیستی که با من بحث کنی. ”
” خوب پس, خداحافظ پروفسور. ”
” صبر کن. ” او نوک کفش گرانقیمت ایتالیایی خود را لای در گذاشت, و آن را باز نگه داشت.و حتی بابت خطی که ممکن است روی آنها بیافتد نگرانی به خود راه نداد. ” شرط تو را بشنویم. ”
دختر سر خود را به یک طرف خم کرد و قبل از اینکه صحبت کند لحظه ای در سکوت او را بررسی کرد.” به من بگویید بعد از همه حرفهایی که به من زده اید, چرا من باید برای شام با شما بیرون بیایم. ”
او با تعجب به دختر خیره شد. سپس تا ریشه موهایش قرمز شد و با لکنت شروع به صحبت کرد. ” من, اوم… به اینصورت, فکر کنم می توانی اینطور بگویی که ما… یا تو ..”
جولیا یکی از ابروهایش را بلند کرد و شروع به بستن در روی پای استاد کرد.
” صبر کن. ”
با دستش در را باز نگه داشت تا مانع آسیب دیدن بیشتر پای راستش بشود. ” چون چیزی که پل نوشته بود حقیقت داشت : امرسون عوضی است. اما حداقل خودش الان این را می داند. ”
در این وقت بود که دختر به او لبخند زد, و او دید که خودش هم دارد در جواب دختر لبخند می زند. دختر واقعا وقتی لبخند می زد خیلی زیبا می شد. او باید کاری می کرد که دختر بیشتر لبخند بزند. البته صرفا به خاطر دلایل زیبایی شناسانه محض باید اینکار را می کرد.
” من اینجا منتظر شما می مانم. ” در حالیکه سعی می کرد به او فرصتی برای تغییر عقیده ندهد, دست خود را دراز کرد و در آپارتمان را بست.
داخل آپارتمان, جولیا چشمان خود را بست و ناله کرد.
پایان فصل چهارم

Farsi

Reality Winner and the Winners of Reality

The great British novelist Evelyn Waugh used to come up with some of fictions’ most fascinating characters and give them the most delightfully ironic names, but we doubt even he could have invented a sweet-faced multi-lingual 25-year-old Air Force veteran and outspoken liberal and alleged national security secrets leaker called… 787 more words

Politics

دوزخ گابریل فصل سوم

فصل سوم
زمانی بود که دربرابر چنین موقعیت شرم آوری, جولیا خود را روی زمین می انداخت و بدنش را به حالت جنینی جمع می کرد و احتمالا تا ابد به همان صورت باقی می ماند. ولی در سن بیست و سه سالگی, بسیار محکم تر شده بود. به همین خاطر به جای اینکه در مقابل صندوق نامه بایستد و فکر کند که چطور در زمانی کوتاه تمام آینده تحصیلی او دربرابرش در شعله های آتش سوخت و تبدیل به توده ای خاکستر شد, کار خود را در دانشگاه انجام داد و به خانه رفت.
در آنجا هرگونه تفکر در مورد آینده تحصیلی خود را کنار گذاشت و چهار کار انجام داد.
اول, مقداری پول از ذخیره خرجهای اضطراری که در جعبه ای زیر تختتش نگهداری می کرد برداشت.
دوم, به نزدیکترین مغازه مشروب فروشی رفت و یک بطری بسیاربزرگ از ارزانترین نوع تکیلا خرید.
سوم, به خانه رفت و یک ایمیل تسلیت طولانی و عذر خواهانه برای راشل نوشت. عمدا, در ذکر محل زندگی و کارخود مسامحه کرد, و نامه را به جای اینکه از ایمیل خود در دانشگاه استفاده کند از جی میل خود ارسال کرد.
چهارم, به خرید رفت. این فعالیت چهارمی در واقع عملی اشک آلود از سر دلشکستگی به یاد راشل و گریس بود, زیرا آن دو عاشق چیزهای گرانقیمت بودند , و جولیا در واقع بسیار فقیرتر از آن بود که بتواند خریدی انجام دهد.
وقتی جولیا سال اول دبیرستان به سلینگرو رفت و با راشل آشنا شد فقیرتر از آن بود که بتواند از مغازه ها چیزی خریداری کند. جولیا حتی حالا هم به سختی می توانست هزینه ای برای خرید بپردازد, زیرا او برای خود زندگی محقرانه ای با بورس فوق لیسانس فراهم کرده بود, بدون اینکه واجد شرایط کار در خارج از دانشگاه برای کسب در آمد بیشتر باشد. زیرا به عنوان یک آمریکایی با ویزای دانشجویی در کانادا برای او امکان استخدام بسیار کم بود.
در حالیکه به آرامی ازکنار ویترین مغازه های زیبا در خیابان بلور رد می شد, به دوست قدیمی خود و مادر او که جولیا را هم مثل دخترش دوست داشت فکر می کرد. او در مقابل مغازه پرادا ایستاد, و تنها باری را که راشل او را برای خرید کفشهای مارکدار با خود به خرید برد به خاطر آورد. جولیا هنوز کفشهای پاشنه بلند پرادا را داشت, آنها را در جعبه ای گذاشته و در ته کمد خود نگهداری می کرد. تنها یک بار آنها را پوشیده بود, در شبی که کشف کرد که به او خیانت شده است, و با اینکه ترجیح می داد آنها را از بین ببرد همانطور که همه لباسهایش را از بین برد, نتوانست این کار را انجام دهد, چون راشل آن کفشها را برای هدیه فارغ التحصیلی او خریده بود, در حالیکه نمی دانست جولیا در بازگشت به خانه با چه واقعیتی روبرو خواهد شد.
وقتی همه اشکهایش تمام شدو مغازه ها برای آنروزعصر تعطیل شدند. جولیا پیاده به سمت آپارتمان خود حرکت کرد و در راه شروع به سرزنش خود کرد, بابت اینکه دختر بدی برای گریس و دوست بدردنخوری برای راشل بوده است واینکه او یک هجو گوی بی احساس بود که قبل از اینکه به نام خود برای کسی که به تازگی مادر عزیز خود را از دست داده است یک پیغام تسلیت بگذارد, حتی حاضر نبود اول کنترل کند که آیا برگه کاغذ واقعا سفید است.
وقتی پیغام مرا دیده است چه فکری به ذهنش رسیده است؟ پس از نوشیدن دو یا سه شات تکیلا جولیا جرات پیدا کرد به خود اجازه دهد که چند سوال ساده را از خود بپرسد. و الان راجع به من چه فکری می کند؟
او در نظر داشت همه وسایل خود را ببندد و سوار اتوبوس به سمت شهرخود سلینگرو شود فقط برای اینکه مجبور نباشد دوباره با او روبرو شود. او شرمسار بود از اینکه در آن روز وحشتناک نفهمیده بود که پروفسور امرسون راجع به گریس پشت تلفن صحبت می کند. ولی او حتی امکان عود مجدد سرطان گریس را در نظر نگرفته بود تا اینکه بخواهد فکر کند که او فوت کرده است. و جولیا بسیار اندوهگین بود که رابطه او با پروفسور به این صورت اشتباه پیش رفته است. حالت خصومت آمیز او بسیار شوکه کننده بود. ولی شوک بزرگتر دیدن چهره او در حال گریه کردن بود. همه آنچه او در آن لحظه وحشتناک در نظر داشت آرامش دادن به او بود, بدون اینکه فکر کند که دلیل اندوه بی پایان او چه می تواند باشد.
و بس نبود که قلب او از شنیدن خبر مرگ ناگهانی گریس چاک چاک بود, بدون اینکه حتی توانسته باشد با او خداحافظی کند یا به او بگوید همیشه عاشق او بوده است. بس نبود که یک نفر, احتمالا برادرش اسکات, او را بابت نیامدن به خانه محکوم می کرد. نه, پس از آن که, غم وجودش را ویران کرده بود وچون کودکی گریسته بود, تازه این شانس را هم یافته بود که وقتی در دفترش را برای رفتن به فرودگاه باز می کند پیام تسلیت آمیز جولیا را هم پیدا کند, و چیزی که پل درپشت کاغذ نوشته بود.
چقدر دوست داشتنی.
جولیا تعجب می کرد چطور پروفسور در همان لحظه او را اخراج نکرده است. شاید مرا به خاطر آورده باشد. یک شات تکیلا دیگر جولیا را قادر ساخت که این امکان را در نظر بگیرد, ولی بدون اینکه بتواند بیشتر به آن فکر کند, از شدت مستی روی زمین افتاد و بیهوش شد.
***
دو هفته بعد, جولیا خود را در موقعیتی اندکی بهتر یافت هنگامی که صندوق نامه خود را در گروه کنترل کرد, بله, درست مثل این بود که در صف اعدامی ها بدون امید عفو منتظر باشد. و نه, او دانشگاه را رها نکرده بود و به خانه برنگشته بود.
درست بود که همیشه مثل دختر دبیرستانی ها قرمز می شدو به طرز رنج آوری خجالتی بود. اما جولیا کله شق بود. او سرسخت بود. و او بسیارمایل بود که در مورد دانته تحصیل کند, و اگر این بدین معنی بود که باید از یک شریک جرم نامعین برای فرار از مجازات مرگ تقاضای کمک کند, او این کار را انجام می داد.
با این حال هنوز مطلب را به پل نگفته بود. هنوز.
” جولیان؟ می توانی یک لجظه بیایی اینجا؟” خانم جنکینز, معاون اداری پیر و مهربان دانشگاه او را کنار میز خود صدا کرد.
جولیا فرمانبردارانه به سمت او حرکت کرد.
” آیا مشکلی بین تو و پروفسور امرسون به وجود آمده است؟ ”
” من, اوم, من … نمی دانم. ” او قرمز شد و وحشیانه شروع به گاز گرفتن گوشت داخل لپ خود کرد.
” من دو ایمیل فوری امروز صبح از او دریافت کرده ام که از من خواسته است به محض اینکه او به دانشگاه برگردد یک قرار ملاقات برای تو تنظیم کنم. من هرگز این کار را برای اساتید انجام نمی دهم. آنها ترجیح می دهند خودشان قرارهای خودشان را تنظیم کنند. ولی به دلیلی, او اصرار کرده است که من این قرار را با توتنظیم کنم و آن را در پرونده تو قرار دهم.”
جولیا سر خود را تکان داد و تقویم خود را از کوله پشتی اش بیرون آورد, به سختی تلاش می کرد به مطالبی که استاد در ایمیل راجع به او نوشته است فکر نکند.
خانم جنکینز نگاه پرسش آمیزی به او کرد و گفت , ” فردا خوب است؟”
صورت جولیا آویزان شد.”فردا؟ ”
” او امشب می رسد, و مایل است تو را ساعت چهار بعد از ظهر فردا در دفترش ملاقات کند. می توانی آنجا باشی؟ من به او ایمیل می دهم و حضور تو را اعلام می کنم.”
جولیا سر تکان داد و تاریخ قرار را در تقویم خود یادداشت کرد, در حالیکه وانمود می کرد یادداشت این تاریخ واقعا لازم است.
خانم جنکینز با بی حواسی ادامه داد.” او نگفت راجع به چه مطلبی می خواهد صحبت کند ولی گفت مطلب بسیار جدی است. من نمی دانم چه منظوری دارد…”
جولیا کار خود را در دانشگاه تمام کرد تا چمدان خود را با کمک سینوریتا تکیلا ببندد.
***
تا صبح بعد, جولیا بیشتر لباسهای خود را درداخل دو چمدان بزرگ بسته بندی کرده بود. و برای اینکه (در برابر خود یا تکیلا) به شکست اعتراف نکرده باشد, تصمیم گرفت بقیه وسایل را کامل بسته بندی نکند, و به اینصورت بود که خود را از شدت نگرانی در حال بازی با انگشتانش یافت در حالیکه هیچ کاری برای انجام نداشت تا لحظه ای حواس خود را پرت نماید, بنابراین مشغول انجام آنچه شد که هر دانشجوی محترم معلق شده فوق لیسانس در چنین موقعیتی انجام می دهد, البته به غیر از مست کردن و عیاشی با سایر دانشجویان معلق فوق لیسانس, آپارتمان خود را تمیز کرد.
مدت طولانی صرف اینکار نشد. ولی وقتی کار خود را به پایان رساند, همه چیز در نهایت نظم بود, بوی ملایم عطر لیمو همه جا پیچیده بود, و به دقت پاکیزه شده شده بود. جولیا که بسیار ازنتیجه کار خود مغرور بود, کوله پشتی اش را بست و سر خود را بالا گرفت.
در همین زمان, پروفسور امرسون در میان کریدورهای گروه رژه می رفت, و دانشجویان فوق لیسانس و سایر همکاران خود در گروه را با بازگشت خود به ستوه آورده بود. او در حالت ماه کامل خود بود و هیچ کس جرات نداشت او را سرسری بگیرد.
در این ایام او بسیار بد اخلاق بود بعلاوه وضعیت کج خلقی او به خاطر نگرانی و کمبود خواب بسیار تشدید شده بود. همچنین به نظر می رسید خدایان ایرکانادا او را نفرین کرده اند و او در هواپیما کنار یک پدر و کودک دو ساله اش نشسته بود که از فیلادلفیا باز می گشتند. کودک جیغ می کشید و خود ( و پروفسور امرسون ) را خیس کرد, درحالیکه پدرش در کمال آسودگی خوابیده بود. در فضای نیمه تاریک هواپیما پروفسور امرسون در حالیکه به عدالت درقانونی برای عقیم سازی والدین اهمال کارفکر می کرد مشغول پاک کردن ادرار از شلوار مارک ارمنی خود بود.
جولیا سر موقع برای قرار ساعت چهار خود با پروفسور حاضر شد و خیلی شادمان شد از این که دید در اتاق پرفسور بسته است.
شادمانی او اندکی بیش نپایید وقتی دریافت که پروفسور در داخل اتاق است و دارد بر سر پل فریاد می کشد.
وقتی پل ده دقیقه بعد از اتاق خارج شد, هنوز به همان بلندی یک متر و نود سانت سابق بود ولی به نظر کاملا وحشتزده می رسید. جولیا به خروجی اضطراری آتش در کریدور نگاهی انداخت. فقط با پنج قدم می توانست به آن در برسد, و شروع به دویدن کند تا از دست پلیس به خاطر اعلام دروغی آلارم آتش فرار کند . این فکر به نظر بسیار وسوسه کننده به نظر می رسید.
پل جهت نگاه او را دید, و سر خود را تکان داد, در حالیکه زیر لب کلماتی منتخب به پروفسور می گفت, ولی بعد لبخند زد و گفت ” حاضری یک روز با هم برای نوشیدن قهوه بیرون برویم؟”
جولیا با تعجب به بالا و به صورت او نگاه کرد. او همین حالا هم به خاطر قرار ملاقات با استاد کاملا توازن خود را از دست داده بود, به همین خاطر بدون اینکه خیلی فکر کند, قبول کرد.
او لبخند زد و به سمت جولیا خم شد. ” قرار گذاشتن خیلی راحت تر خواهد بود اگر شماره تلفن خود را به من بدهی.”
او قرمز شد و به سرعت ورقی از کیف خود درآورد, اول کنترل کرد که سفید باشد و نوشته دیگری روی آن نباشد, سپس به سرعت شماره خود را روی آن نوشت.
او برگه را گرفت, به آن نگاهی انداخت, و با مهربانی روی بازوی او زد ” جلوی او محکم باش, خرگوش ”
جولیا وقت نداشت از او بپرسد که چرا پل فکر کرده نام مسعار او خرگوش است یا چرا تصمیم گرفته او را اینگونه بنامد زیرا صدای جذاب ولی بی صبری از داخل او را صدا کرد.
” حالا, خانم میچل”
او وارد اتاق شد و با حالتی نا مطمئن پشت به در ایستاد.
پروفسور امرسون به نظر خسته می رسید. زیر چشمانش حلقه های کبودی به چشم می خورد. وخیلی رنگپریده شده بود, که باعث می شد لاغرتر به نظر برسد.در حالیکه پرونده ای را نگاه می کرد با زبان لب پایین خود را لیسید.
جولیا میخکوب از زیبایی دهان هوس برانگیز او بی حرکت ماند, ولی پس از لحظه ای با تلاش فراوان, نگاه خود را از لبهای او جدا کرد و به عینک او خیره شد, او قبلا آنها را ندیده بود, شاید او فقط در زمانی که چشمانش خسته بود از آنها استفاده می کرد. ولی امروزیاقوت کبود چشمان نافذ او تا حدی در زیر یک عینک پرادای سیاه مخفی شده بود. فرم سیاه عینک تضاد زیادی با رنگ قهوه ای گرم موهای او و رنگ آبی چشمانش داشت, و باعث می شد که در صورتش تمام توجه روی عینک متمرکز شود. دختر درهمان لحظه متوجه شد که نه تنها هرگز استادی تا این حد جذاب ندیده است, هرگز استادی ندیده است که با این همه سلیقه و دقت لباس پوشیده باشد. او می توانست مدل پرادا یا یک مارک معروف دیگر بشود,کاری که هیچ پروفسوری قبلا انجام نداده بود.
( چون همه می دانند که سلیقه اساتید دانشگاه در مد و لباس عموما چندان مورد تحسین نیست. )
او بخوبی استاد را می شناخت که بداند او اخلاق متلونی دارد. او به خوبی او را می شناخت که بداند او, حداقل اخیرا, جدا محترم و مبادی آداب بوده است. او می دانست که احتمالا مشکلی وجود نخواهد داشت اگر او روی یکی از کاناپه های راحت چرمی بنشیند بدون اینکه نیازی به اجازه گرفتن باشد, مخصوصا اگر پروفسور او را به خاطر آورده باشد. ولی با توجه به لحن صدای او هنگامی که او را به داخل صدا کرد, ترجیح داد سر پا بایستد.
” خواهش می کنم بنشینید, خانم میچل. ”
لحن او سرد و سخت بود, و به یک صندلی فلزی ناراحت اشاره کرد.
جولیا آهی کشید و به سمت صندلی ناراحت ایکا حرکت کرد که در مقابل یکی از جاکتابی های بزرگ او قرار داشت. آرزو می کرد او اجازه داده بود جای دیگری بنشیند ولی تصمیم گرفت که با او مخالفت نکند.
” صندلی خود را مقابل میز من بگذارید. من نمی توانم تمام مدت گردنم را بچرخانم تا شما را ببینم.”
او بلند شد و کاری که به او گفته شده بود را انجام داد, اما از شدت دستپاچگی کوله پشتی خود را روی زمین انداخت. و از سر تا نوک انگشتان پا قرمز شد و به لرزه در آمد وقتی در کوله پشتی باز شد و وسایل کوچکی از داخل آن کف اتاق ریخت از جمله یک تامپون که قل خورد و به زیر میز پرفسور امرسون رفت و در یک سانتی متری کیف چرم او متوقف شد.
شاید حداقل تا وقتی که من از دفتر خارج شوم آن را نبیند.
بسیار خجالت زده, جولیا دولا شد وشروع به جمع آوری سایر محتویات کوله پشتی کرد. تازه کار خود را تمام کرده بود که بند کوله پشتی پاره شد و هرچه داخل آن بود با صدای بلندی به کف اتاق برخورد کرد. او به سرعت زانو زد, کاغذها, قلمها, آی پاد, موبایل و یک سیب سبز کف اتاق روی فرش زیبای ایرانی پروفسور پخش شده بودند.
اوه, خدایان همه دانشجویان فوق لیسانس و گند بالا بیاوران ابدی, همین الان مرا بکشید. خواهش می کنم.
” خانم میجل آیا شما یک کمدین هستید؟ ”
ستون فقرات جولیا از این طعنه خشک شد, و به صورت او نگاهی انداخت. و چیزی که دید تقریبا اشکهای او را جاری نمود.
چطور یک نفر با نام یک فرشته می تواند اینقدر بی رحم باشد؟ چطور صدایی این چنین آهنگین می تواند اینقدر خشن باشد؟ او ثانیه ای در عمق یخ زده چشمان استاد غرق شد, و روزهایی را به خاطر آورد که به او با مهربانی نگاه می کردند. ولی به جای اینکه خود را به ناامیدی بسپارد, نفس عمیقی کشید و به این نتیجه رسید بهتر است به رفتار فعلی او عادت کند, هرچند ناامیدی بسیار رنج آور و سنگین بود.
بی صدا, سر خود را تکان داد و مشغول پر کردن کوله پشتی پاره خود شد.
” من وقتی سوال می کنم, انتظار شنیدن یک پاسخ دارم. مطمئنا شما تا به حال این قضیه را یاد گرفته اید؟ ” به سرعت به دختر نگاهی انداخت, و دوباره به پرونده ای که دردست داشت نگاه کرد. ” هرچند شاید هوش شما در این سطح نباشد. ”
” ببخشید, دکتر امرسون ” لحن جولیا حتی خودش را هم متعجب کرد. صدایش آرام ولی آهنین بود. خودش هم نمی دانست ناگهان این شجاعت از کجا ظاهر شد, ولی در سکوت از همه خدایان دانشجویان فوق لیسانس برای یاریشان تشکر کرد … در هر حال لازم بود.
” باید بگویید پروفسور امرسون, ” او پاسخ داد. ” امروزه همه اسم خودشان را دکتر گذاشته اند, حتی ماساژورها و پدیاتریست ها هم به خودشان دکتر می گویند.”
جولیا که به اندازه کافی تنبیه شده بود, سعی کرد زیپ کوله پشتی پاره را ببندد. که از شانس بد الان زیپ آن هم خراب شده بود. او نفس خود را حبس کرده بود و در حالیکه در دل لعن و نفرین می کرد سعی کرد زیپ کیف را ببندد.
” ممکن است شما دست از ور رفتن با آن کوله پشتی پلید مسخره بر دارید و مثل آدم روی صندلی بنشینید؟ ”
دختر دید که عصبانیت استاد از حد گذشته است, بنابراین پلید مسخره را روی زمین گذاشت و ساکت روی صندلی ناراحت فلزی نشست. برای اینکه انگشتانش را به هم نپیچاند , آنها را روی پای خود گذاشت و منتظرشد.
” شما واقعا باید خود را یک کمدین بدانید, مطمئنم فکر می کنید که این اتفاقات خیلی خنده دار هستند. ” او برگه ای را به سمت جولیا پرت کرد که مقابل کفشهای ورزشی او افتاد.
وقتی جولیا خم شد که برگه را بردارد فهمید که کپی از نامه وحشتناکی است که او در روز مرگ گریس لای در دفتر استاد گذاشت.
” من توضیح می دهم, این یک اشتباه بود. من هر دو این مطالب را ننوشته ام …”
” من علاقه ای به شنیدن بهانه های شما ندارم! من از شما دفعه آخر خواستم که به اینجا بیایید, ولی شما نیامدید, چرا؟ ”
“شما مشغول تلفن زدن بودید و در دفتر بسته بود و …”
” در دفتر من بسته نبود! ” او چیزی به سمت جولیا پرت کرد که شبیه به یک کارت ویزیت بود ” به گمانم قرار بوده این هم خیلی خنده دار باشد؟ ”
جولیا کارت را برداشت و دهانش باز ماند, از آن کارتهای کوچک تسلیت بود که روی دسته گل قرار می دهند:
مصیبت وارده به شما را تسلیت عرض می کنم,
من را در غم خود شریک بدانید.
با عشق,
جولیا میچل
او نگاهی به استاد انداخت و دید که او از عصبانیت کاملا در حال انفجار است. در حالیکه سعی می کرد کلمات لازم برای توضیح وضعیت خودش را پیدا کند, چند بار پلک زد.
” این آن چیزی که شما فکر می کنید نیست. من می خواستم بگویم که متاسفم و …”
” آیا این کار را یکبار در یادداشت اولتان انجام نداده بودید؟ ”
” ولی این قرار بود برای خانواده شما فرستاده شود, آنها…”
” خواهش می کنم پای خانواده من را وسط نکشید! ” او بدن خود را به سمت دیگر چرخاندو چشمانش را بست, عینک خود را برداشت تا بتواند دو دست خود را به صورتش بکشد.
جولیا از سرزمین تعجب به وادی حیرت محض منتقل شده بود. هیچ کس به او توضیحی نداده است. او کاملا قضیه کارت را اشتباه متوجه شده بود و هیچ کس او را متوجه اشتباهش نکرده بود. با احساس دل پیچه در شکمش ,سعی کرد بفهمد این قضایا چه معنی می تواند داشته باشد.
بی اعتنا به تفکرات او, به نظر می آمد پروفسور با تلاشی هرکول وار موفق شده است که خود را آرام سازد, او پرونده را بست و آن را با حالتی تحقیر آمیز روی میز خود پرت کرد. آنگاه به جولیا خیره شد.
” من متوجه شدم شما با بورس تحصیلی برای مطالعه در زمینه دانته به این دانشگاه آمده اید. من تنها پروفسور گروه هستم که در حال حاضر مسئول تزهای مربوط در این زمینه هستم. از آنجا که این …” او به فاصله بین آن دو اشاره کرد “… به نظر رابطه جالبی نمی آید, شما باید موضوع تز خود را تغیر بدهید و یک استاد راهنمای دیگر پیدا کنید. یا اینکه به گروه دیگری منتقل شوید, یا حتی بهتر, به دانشگاه دیگری بروید. من تصمیم خود را به اطلاع مسئول برنامه تحصیلی شما می رسانم. خیلی سریع و خیلی مشخص.حالا اگر اجازه بدهید جلسه را به پایان برسانیم. ”
او صندلی خود را پشت لپ تاپش کشید وبا عصبانیت شروع به تایپ کرد.
جولیا شگفت زده بر جا ماند.در حالیکه او آنجا نشسته بود , و در سکوت نه تنها سخنرانی شدید الحن بلکه تصمیم نهایی او را هم می شنید, پرفسور فقط حرف زد, و حتی به خود زحمت نداد تا نگاهش را بلند کند و به سمت او نگاه کند. ” تمام شد, خانم میچل. ”
دیگر با او جرو بحث نکرد, چون در حقیقت دیگر جای صحبتی باقی نمانده بود. خود را به زحمت روی پاهایش بلند کرد, و با کمی سرگیجه کوله پشتی شرم آور خود را برداشت. آن را به سینه فشرد, و با حالتی نامطمئن, و آهسته به سمت در روانه شد, درحالیکه بسیار یه یک زومبی شباهت پیدا کرده بود.
هنگامی که از ساختمان خارج شد و به سمت دیگر خیابان بلور رسید, جولیا فهمید که روز اشتباهی را برای خارج شدن از خانه بدون پالتو انتخاب کرده است. دمای هوا پایین آمده بود و در آسمان باز شده بود و باران می بارید. تی شرت آستین بلند نازک او تنها پس از پنج قدم خارج از ساختمان کاملا خیس آب شد. او فکر نکرده بود که چتری به همراه بیاورد, بنابراین باید سه بلاک طولانی را در شهر زیر باران پیاده می رفت تا به آپارتمان خود برسد.
آه خدایان کارمای بد و صاعقه, به من رحم داشته باشید.
همین طور که قدم می زد, جولیا کمی آرامش پیدا کرد از اینکه کوله پشتی پلید و مسخره اش در حال حاضر به صورت بسیار شایسته ای او و تی شرت خیس و احتمالا پشت نما و سوتین نخی او را می پوشاند. ملاحظه کنید, پرفسور امرسون.
همین طور که قدم می زد به آنچه در دفتر استاد اتفاق افتاده بود فکر کرد. او خود را با بستن دو چمدان از شب قبل برای هر اتفاقی آماده کرده بود. ولی حقیقتا باور کرده بود که پروفسور او را به خاطر خواهد آورد. باور کرده بود که با او مهربان خواهد بود. ولی اینطور نشد.
او اجازه نداده بود که جولیا راجع به افتضاح عظیم پیغامی که گذاشته بود توضیح بدهد. گلها و کارت را اشتباه برداشت کرده بود. و کاملا جولیا را از برنامه درسی خود حذف کرده بود. همه چیز تمام شده بود.حالا باید با بی آبرویی به خانه کوچک تام در سلینگرو بر می گشت و …او می فهمید که جولیا بازگشته است و به او می خندید. آنها باهم به جولیا می خندیدند. جولیای احمق. فکر کرده بود که سلینگرو را ترک می کند و برای خود کسی می شود. فکر کرده بود که فوق لیسانس می گیرد و تبدیل به یک پروفسور می شود… چه کسی را می خواست گول بزند؟ همه چیز الان حداقل برای این سال تحصیلی تمام شده بود.
جولیا سرش را پایین آورد و به کیف داغان و اکنون خیس خود نگاه کرد, انگار که کودکی در آغوش گرفته است آن را محکم تر به سینه فشرد. بعد از نمایش کوتاه حماقت و بی آبرویی اش الان دیگر حتی شخصیتی هم برایش باقی نمانده بود. و همه چیز درست باید در مقابل او اتفاق می افتاد, بعد از این همه سال, خوب, این دیگر واقفا بیشتر از حد تحمل بود.
او به تامپونی که زیر میز استاد بود فکر کرد و فهمید که وقتی او ساعت پنج خم بشود تا کیفش را بردارد تحقیر جولیا کامل می شود. حداقل خودش آنجا نخواهد بود تا شاهد عکس اتعمل تعجب و نفرت او باشد. قیافه او را تصور کرد که از کشف آن روی فرش زیبای ایرانی خود که باعث افتخار دفترش بود چقدر خشمگین خواهد شد.
درحالیکه هنوز دو بلاک به آپارتمانش باقی مانده بود, موهای قهوه ای بلند جولیا مانند ریسمانهای بلند به کف سرش چسبیده بودند. کفش ورزشی هایش با هر قدم چلپ چلوپ می کردند. باران مانند آبی که از ناودان سرازیر باشد روی سرش می ریخت. ماشین ها و اتوبوس ها با سرعت از کنارش رد می شدند, و او حتی دیگر سعی نمی کرد که از سر راه آنها کنار برود تا امواج آب کثیف کف خیابان روی او نریزد. همچون همه دیگر نا امیدی های زندگی او این یکی را نیز به سادگی پذیرا می شد.
در همان لحظه ماشین دیگری به کنار او رسید, این یکی سرعتش را با دقت کم کرد تا آب روی او نپاشد. این یک ماشین جاگوار نو سیاهرنگ بود.
جاگوار سرعت خود را باز هم کمتر کرد تا اینکه کاملا متوقف شد. در حالیکه جولیا به آن نگاه می کرد دید که در مسافر باز شد و یک صدای مردانه او را صدا زد, ” بیا بالا. ”
او کمی تردید کرد؛ مطمئنا راننده با او صحبت نمی کرد. به اطراف نگاه کرد, ولی او تنها احمقی بود که در زیر آن سیلاب در پیاده رو راه می رفت. کنجکاوانه, قدمی به جلو برداشت.
او عاقل تر از این بود که حتی در یک شهر کانادایی سوار ماشین یک غریبه بشود, اما وقتی به صندلی راننده نگاه کرد و یک جفت چشم نافذ آبی را دید که به او خیره شده اند, به آرامی به سمت او حرکت کرد.
” اینطوری سینه پهلو می کنی و می میری. بیا بالا. من تو را به خانه می رسانم.” صدایش اکنون آرامتر شده بود, و آتش آن دیگر خاموش گشته بود. الان تقریبا همان صدایی بود که جولیا به خاطر می آورد.
بنابراین فقط به خاطر احترام خاطرات گذشته و نه هیچ چیز دیگر , وارد ماشین شدو در را بست, در حالیکه در دل از خدایان جاگوارها بابت خراب کردن چرم تازه و دست نخورده داخل ماشین هایشان عذرخواهی می کرد.
کمی مکث کرد و آهنگ نکتورن شماره نه شوپن گوشهایش را پر کرد , و به خود لبخند زد. همیشه این موسیقی را خیلی دوست داشت.
برگشت و به راننده نگاه کرد. ” خیلی متشکرم, پروفسور امرسون.”

پایان فصل سوم

Farsi

دوزخ گابریل فصل دوم

فصل دوم
در پایان سمینار, جولیا میچل شتابان تکه کاغذ تا شده را از روی پایش برداشت و داخل دیکشنری ایتالیایی در زیر جلد قرار داد.
” بابت اتفاقی که افتاد عذرخواهی می کنم . من پل نوریس هستم.” جوان مهربان دست بزرگ خود را از روی میز به سمت او دراز کرد. او به آرامی با جوان دست داد, و جوان از کوچکی دست او در مقابل دست بزرگ خود به شگفتی درآمد. تنها حرکت دادن مچ دست او کافی بود تا دست دختر آسیب ببیند.
“سلام پل. من جولیا هستم. جولیا میچل.”
” از آشنایی با تو خوشحالم جولیا. متاسفم که پرفسور اینقدر پیله است. نمی دانم امروز چه مشکلی داشت.” پل بدون هیچ طعنه به امرسون لقب مورد علاقه خود را داد.
دختر کمی قرمز شد و به سمت کتابهایش برگشت.
” تو تازه به اینجا آمده ای؟” جوان دوباره سوال کرد, در حالیکه سر خود را خم کرده بود و گویا تلاش می کرد چشمان دختر را ببیند.
“بله تازه از دانشگاه سنت جوزف به اینجا آمده ام.”
پل سرش را تکان داد گویا مطلبی را فهمیده است ” و برای فوق لیسانس اینجا هستی؟”
“بله.” دختر به سمت جلوی تالار خالی کنفرانس اشاره کرد. ” شاید به نظر نیاید, ولی من اینجا هستم تا یک دانته شناس بشوم.”
پل از بین دندانهای خود سوتی کشید.” پس فقط اینجا هستی که در کلاسهای امرسون شرکت کنی؟”
دختر سر خود را تکان داد, و پل توجه کرد که رگی در گردن او شروع به طپش کرد که نشان از طپش سریع قلب او بود. از آنجاییکه توضیحی برای این عکس العمل دختر وجود نداشت, پل آن را فراموش کرد. ولی او در آینده آن را به خاطر خواهد آورد.
“کار کردن با او خیلی مشکل است, برای همین است که دانشجویان زیادی ندارد. او استاد راهنمای پایان نامه دکتری من است. و همچنین کریستا پترسون, که قبلا او را ملاقات کردی.”
“کریستا؟” دختر با حالت سوالی به او نگاه کرد.
“همان دختر پررو جلوی کلاس, او هم دانشجوی دکتری او است. ولی هدفش تبدیل شدن به خانم امرسون آینده است. از الان برنامه خود را شروع کرده است, برای او شیرینی می پزد, دائم به دفتر او سر می زند, پیامهای تلفنی می گذارد. کارهای او باور نکردنی است.”
جولیا دوباره سر خود را تکان داد ولی حرفی نزد.
” به نظرم کریستا متوجه نیست که در دانشگاه تورنتو قوانین محکمی بر ضد رابطه غیر علمی بین استاد ودانشجو وجود دارد. ” پل چشمان خود را به سمت بالا گرداند و در عوض یک لبخند زیبا از مخاطب خود جایزه گرفت. او باخود گفت که باید بیشتر جولیا میچل را به لبخند وادارد. ولی این برنامه فعلا باید به آینده موکول می شد.
“بهتر است الان بروی. او می خواست تو را بعد از کلاس ببیند, و الان منتظر تو است.”
جولیا به سرعت وسایل خود را در کوله پشتی ال ال بین کهنه خود ریخت که از سال اول دانشگاه همیشه آن را با خود حمل می کرد.” تو می دانی دفتر او کجا است؟”
“وقتی از تالار سمینار خارج شدی به سمت چپ بپیچ , و بعد دوباره به سمت چپ . دفتر او در انتهای کریدور است. موفق باشی, اگر زودتر هم را نبینیم حتما در کلاس بعدی می بینمت.”
جولیا لبخند تشکر آمیزی زد و از تالار سمینار خارج شد.
وقتی به انتهای کریدور رسید, دید که در دفتر پروفسور نیمه باز است, او با نگرانی در مقابل در ایستاد, و فکر کرد که آیا باید اول در بزند یا همینطور سر خود را داخل کرده و نگاهی به اطراف بیندازد. بعد از یک لحظه دودلی تصمیم گرفت در بزند. شانه های خود را صاف کرد, و نفس عمیقی کشید, سپس نفس خود را نگه داشت و همین که دست خود را نزدیک در برد تا در بزند ناگهان صدای او را شنید.
“من متاسفم که جواب تلفن تو را ندادم. من در سمینار بودم!” صدای خشمگین او الان دیگر خیلی به گوش آشنا می آمد, او با عصبانیت صحبت می کرد. و پس سکوت کوتاهی دوباره ادامه داد. ” چون این اولین سمینار امسال بود, عوضی, و چون دفعه آخر که من با او حرف زدم به من گفت که حالش کاملا خوب است!”
جولیا به سرعت عقب نشینی کرد. به نظر می آمد که استاد مشغول فریاد زدن در تلفن است, دختر نمی خواست که سر او هم فریاد بزند, بنابراین تصمیم گرفت که فرار کند و عواقب احتمالی را بعد تحمل کند. ولی ناگاه صدای هق هق دلخراش استاد به گوشش رسید. و او نمی توانست دیگر فرار کند.
” معلوم است که می خواستم آنجا باشم! من عاشق او بودم. معلوم است که می خواستم آنجا باشم.” دوباره صدای هق هق از پشت در شنیده شد. “نمی دانم چه ساعتی به آنجا می رسم به آنها بگو که من دارم می آیم الان مستقیم به فرودگاه می روم و سوار اولین هواپیما می شوم, ولی نمی دانم چه پروازی را سوار خواهم شد.”
مکثی کرد ” می دانم. به همه بگو من متاسفم. من خیلی متاسفم … ” صدای او لرزید و به گریه تبدیل شد, و جولیا شنید که او گوشی را سر جای خود گذاشت.
بدون توجه به عواقب عمل خود, جولیا با دقت سر خود را از لای در داخل اتاق کرد.
در آنجا استاد سی و چند ساله سر خود را در بین انگشتان بلند دستش گرفته بود و در حالیکه آرنج خود را روی میز تکیه داده بود, مشغول گریه کردن بود. دختر شانه های عریض او را دید که از شدت گریه تکان می خورد و صدای رنج و دردی که قفسه سینه او را پاره می کرد شنید. و احساس همدردی همه وجودش را فرا گرفت.
می خواست به سمت او برود, به او تسلیت بگوید و بازوان خود را دور گردن او حلقه کند. می خواست موهای آشفته اش را صاف کند و بگوید که چقدر او هم متاسف است. لحظه ای با خود تصور کرد چه حسی خواهد داشت که اشکهای آن چشمان آبی پر احساس را پاک کند و ببیند که او با مهربانی نگاهش می کند. با خود تصور کرد بوسه کوچکی به گونه او بزند تا همدردی خود را با او نشان بدهد.
ولی تماشای گریستن او از سر دلشکستگی به طور موقت او را فلج کرده بود و بنابراین او هیچ کدام از این اعمال را انجام نداد. وقتی سرانجام متوجه شد که کجا است, با سرعت به پشت در برگشت و تکه کاغذی از کوله پشتی خود بیرون آورد و نوشت:
“من متاسفم,
جولیا میچل”
بعد بدون اینکه واقعا بداند چه می کند, آن را بین در قرار داد و در دفتر را کامل بست.
***
کمرویی جولیا بارزترین خصلت او به شمار نمی رفت. بهترین خصلت او همدردی بود, و این خصلتی بود که به او هویت می داد. خصیصه ای که او از هیچ یک از والدین خود به ارث نبرده بود. پدرش, که مرد محترمی بود, بسیار خشک و رام نشدنی بود. و مادرش, که فوت شده بود, هیچگاه به هیچ عنوان با کسی حتی فرزند خود احساس همدردی نمی کرد.
تام میچل مرد کم حرفی بود, ولی خوشنام و مورد علاقه مردم بود. اویک نگهبان در دانشگاه ساسکوانا و رییس آتش نشانی در سلینگرو برو پنسیلوانیا بود. از جایی که این ایستگاه آتش نشانی کاملا داوطلبانه اداره می شد, او و سایر آتش نشانها همواره تماسهای زیادی دریافت می کردند. او این شغل خود را بسیار با افتخار و با خود گذشتگی انجام می داد, ولی نتیجه این بود که, حتی زمانهایی که تماسهای اضطراری وجود نداشت, وقت کمی را در خانه صرف می کرد. در بعد از ظهری که جولیا از اولین سمینار فوق لیسانس خود خارج شد به پدر خود در ایستگاه آتش نشانی زنگ زد و بسیار خوشحال شد که پدرش تصمیم گرفت به تماس او پاسخ بدهد.
“اوضاع احوال آنجا چطور است جولز؟” صدای او بی احساس ولی به هر حال آرامش بخش بود و دختر را همچون پتویی گرم کرد.
او آهی کشید.” همه چیز خوب است. روز اول خیلی … پر هیجان بود. ولی در کل همه چیز خوب است.”
” این کانادایی ها با تو خوب رفتار می کنند؟”
” اوه بله . خیلی مهربان هستند.” این آمریکایی ها هستند که مرا می چزانند, در واقع فقط یک آمریکایی.
تام گلوی خود را یکی دو بار صاف کرد, جولیا نفس خود را حبس کرد. بعد از سالها تجربه می دانست که پدرش می خواهد یک حرف جدی بزند و در شگفت بود که چه می تواند باشد.
” عزیزم, گریس کلارک امروز فوت کرد.”
جولیا در تخت دو نفره خود صاف نشست و در فضا خیره شد.
“شنیدی چه گفتم”
” بله. بله, شنیدم.”
” سرطان او دوباره عود کرده بود. آنها فکر می کردند که بهبود یافته است. ولی دوباره عود کرد, و وقتی فهمیدند که به استخوانها و کبد او اثر کرده بود. ریچارد و بچه ها همگی در حال شوک هستند.”
جولیا لب خود را گزید و شروع به هق هق کرد.
“می دانستم که برای تو خبر خیلی تلخی خواهد بود. او برای تو مثل یک مادر بود, و راشل در دبیرستان همیشه بهترین دوست تو بود. خبری از او شنیده ای؟”
“اوم, نه . نه, خبری از او ندارم. برای چه او به من نگفت؟”
“نمی دانم خود آنها کی با خبر شدند که گریس دوباره مریض شده است. امروز صبح به خانه آنها رفتم تا همه را ببینم, گابریل حتی آنجا نبود.اوکاملا اوضاع را مغشوش کرده بود. مطمئن نیستم وقتی به خانه برسد با چه وضعی روبرو خواهد شد. در این خانواده بچه های نا اهلی بار آمدند.” و تام به آرامی فحش داد.
” شما برای آنها گل می فرستید؟”
” به نظرم که بفرستم . من خیلی در این موارد خوب نیستم, ولی دب می تواند به من کمک کند.”
دب لاندی دوست دختر تام بود. جولیا با شنیدن اسم او چشمان خود را به سمت بالا گرداند. ولی عکس العمل منفی اش را برای خودش نگه داشت.
” از او کمک بگیر, لطفا, بگو از طرف من هم چیزی بفرستد. گریس به گلهای شمعدانی علاقه داشت. و از دب بخواه که کارت روی گلها را از طرف من امضا کند.”
” از او خواهم خواست. تو به چیزی نیاز نداری؟”
“نه همه چیز مرتب است.”
” به پول نیاز نداری؟”
“نه, پدر. درصورتیکه بورس خود را با دقت خرج کنم به اندازه کافی پول دارم.”
تام مکثی کرد, و قبل از اینکه دهان خود را باز کند جولیا می دانست که چه می خواهد بگوید.
” در مورد هاروارد متاسفم. شاید سال آینده.”
جولیا شانه های خود را صاف کرد و به زور لبخندی زد, با اینکه می دانست پدرش نمی تواند آن را ببیند.” شاید بعدا باز صحبت می کنیم.”
” خداحافظ عزیزم.”
صبح روز بعد جولیا با قدمهایی آهسته تر از معمول به سمت دانشگاه روانه بود, و از آی پاد خود به عنوان موسیقی پس زمینه استفاده می کرد. در ذهن خود, نامه ای برای تسلیت و عذرخواهی از راشل می نوشت و درحالیکه راه می رفت آن را بازنویسی و تصحیح می نمود.
نسیم ماه سپتامبر در تورنتو گرم بود, و او آن را دوست داشت. خوشحال بود که نزدیک دریاچه است. از آفتاب و رفتار دوستانه مردم لذت می برد. از خیابانهای تمیز و بدون آشغال خوشش می آمد. این حقیقت که در تورنتو است و نه در سلینزگرو یا فیلادلفیا شادمانش می کرد. شادمان از این که صدها مایل از او دور شده است و امیدوار بود که وضعیت به همین صورت باقی بماند.
هنوز در ذهن خود مشغول نوشتن نامه به راشل بود که وارد دفتر گروه زبان ایتالیایی شد تا صندوق نامه های خود را چک کند.
یک نفر به آرنج او زد و او را از عالم خود خارج کرد.
او گوشی ها را از گوش خود خارج کرد.”پل,…سلام.”
جوان نگاه خود را به سمت او پایین آورد و به او لبخندی زد. نگاه او فاصله زیادی را طی کرد تا به نگاه جولیا برسد. چون جولیا کوچک اندام بود, مخصوصا وقتی کفش ورزشی به پا داشت, و سر او به زحمت به سینه پل می رسید.
” ملاقات تو با پرفسور امرسون به کجا رسید؟” لبخند او محو شد و با نگرانی به جولیا نگاه کرد.
او لب خود را گاز گرفت , یک عادت عصبی که باید ان را متوقف می کرد ولی نمی توانست, و اولین دلیل آن این بود که خودش نمی دانست چنین عادتی دارد. “اوم, من نرفتم.”
پل چشمانش را بست وسر خود را به عقب خم کرد اندکی نالید. ” این …اصلا خوب نیست.”
جولیا سعی کرد موقعیت را توضیح بدهد.” در دفتر او بسته بود. و او مشغول صحبت با تلفن بود… البته مطمئن نیستم. به همین خاطر من فقط یک پیغام گذاشتم.”
نگرانی او و شیوه ای که اوابروانش با آن انحنای ظریف را در هم کشید از نگاه پل دور نماند. جوان برای او احساس تاسف کرد و در سکوت استاد را لعنت کرد که تا این حد او را آزار داده است. دختر جوان بسیار آسیب پذیر به نظر می رسید, و امرسون نسبت به آثار رفتارش بر دانشجویان کور بود. به همین دلیل پل تصمیم گرفت به او کمک کند.
” اگر در حال تلفن بوده است, حتما دلش نمی خواسته کسی مزاحمش بشود. بهتر است امیدوار باشیم که اینطور باشد, در غیر اینصورت از اینجا به بعد باید بگویم که داری بازی خطرناکی می کنی.” جوان شانه هایش را صاف کرد و بازویش را بی دلیل خم کرد ” اگر مشکلی پیش آمد به من بگو, و من یک راه حلی پیدا خواهم کرد. اگر او سر من داد بزند, من ناراحت نمی شوم. ولی دلم نمی خواهد که سر تو داد بزند.” چون از ظاهر قضیه پیداست که تو خرگوش وحشت زده از شدت ترس خواهی مرد.
جولیا خواست چیزی بگوید ولی سکوت کرد.لبخند خیلی کوچکی زدو سر خود را به علامت تشکر تکان داد. سپس بالای سر صندوق نامه خود ایستاد و سوراخ کبوتر خود را خالی کرد.
تعدادی نامه بی ربط , بیشتر مربوط به آگهی های تبلیغاتی آپارتمانهای اجاره ای , و یک اطلاعیه در مورد یک کنفرانس آزاد توسط پروفسور گابریل او.امرسون با عنوان “شهوت در آثار دانته: گناه مرگبار علیه خویشتن” .جولیا عنوان را چندین بار برای خود تکرار کرد تا توانست معنی آن را درک کند.و همین که معنی آن را فهمید در دل به آرامی گفت اوم.
او دوباره با خود گفت اوم وقتی اطلاعیه دوم را دید که ذکر کرده بود که کنفرانس پروفسور امرسون کنسل شده است و به یک تاریخ دیگر موکول خواهد شد. و دوباره با خود گفت اوم وقتی اطلاعیه سوم را دید که همه سمینارها و قرارها و ملاقاتهای پروفسور امرسون تا اطلاع ثانوی کنسل شده اند.
او به اوم اوم گفتن ادامه داد وقتی دستش به ته سوراخ کبوتر خود رسید و درآنجا یک کاغذ چهارگوش کوچک پیدا کرد, تای آن را باز کرد و خواند:
“”من متاسفم,
جولیا میچل”
در حالی که هنوز اوم اوم می کرد گیج شده بود که این کاغذ در صندوق نامه او چه می کند. در حالیکه او دیروز آن را لای در دفتر پرفسور امرسون گذاشته بود. و در اینجا بود که سرانجام اوم اوم کردن او متوقف شد, همانطور که قلبش نیز از حرکت ایستاد, وقتی که کاغذ را برگرداند و در پشت آن این جمله را خواند:
“امرسون عوضی است. “

پایان فصل دوم

Farsi